دوره آموزشی کرمانشاه که بودیم، روزای دوشنبه نهار قورمه سبزی داشتیم؛ با این توضیح که هفته اول یه تیکه گوشت اندازه ساعد من توی خورشت انداخته بودن ولی هفته به هفته اون گوشته کم و کم‌تر می‌شد؛ بعد هر وعده هم نوبت یه نفر بود غذا رو بکشه (چرخشی بود) که آخرین دوشنبه یا به عبارتی آخرین وعده قورمه سبزی، نوبت من بود که بکشم؛ یکی-دو روز بود گوشت نخورده بودم، واقعاً بدنم احتیاج داشت؛

غذای بچه‌ها رو کشیدم، آخرین ظرف برای خودم بود، یه دفعه دیدم عه، گوووووشت! با خباثت کامل طوری کشیدمش که کسی نبیندش! نشستم پای کار، گوشت رو تیکه کردم، قاشق رو پر کردم، چشمم رو بستم و با ولع کامل بردم داخل دهانم... اولین گاز رو که زدم... چشمتون روز بد نبینه... لیمو امانی بود :|

در دم که اشتهام کور شد، تا شب هم خوردنی می‌دیدم یا حتی حرف خوراکی می‌شد، جیغ می‌زدم! شبش هم یادمه شام پوره سیب زمینی داشتیم، اندازه انگشت کوچیک دستم خوردم، چون باید دارو می‌خوردم و نمی‌شد شکم خالی باشم؛ فردا صبحش هم صبحونه رو با بی‌میلی کامل خوردم؛ خدا اون حال من رو نصیب گرگ بیابون نکنه، نصیب ما که کرد!

(جداً نمی‌دونم چی شد سر صبح یاد این خاطره افتادم!) D: