می‌خوام دوباره تاریخ رو تکرار کنم، من نجیب‌زاده فیلادلفیایی بشم و تو خدای احد و واحدی بشی که همه عالم می‌خوان من تو رو نپرستم و خدایگان جعلی اونا رو ستایش کنم؛ از دستشون فرار می‌کنم و به غاری پناه می‌برم که کسی جز خودم و خودت اون جا نیست، چشمام رو می‌بندم و فقط به دوست داشتنِ تو فکر می‌کنم و تو همون حال خوابم می‌بره، خواب می‌بینم که با هم نشستیم تو سیتی‌سنتر بهشت و تو لبخند می‌زنی و منم غرق تماشات... چشمام رو که باز می‌کنم، 300 سال گذشته و من هنوز تو غارم...

می‌بینم آیندگانِ 3 قرن بعد، قصه من و تو رو توی کتاباشون می‌خونن، مثل شیرین و فرهادِ کوه‌تراش، مثل یوسف(ع) و زلیخای شیدا، مثلِ... مثل اصحاب کهف، یار غارت شدم، تو لیلی شدی و من مجنونت؛ اسم ماجرای ما رو هم گذاشتن «کلاغ و مترسک»... مترسکی که سی‌صد سال توی غار خوابید و فقط خواب کلاغش رو دید.

(دل)