راحت 6 سالی بود که ندیده بودمش، البته که تمایلی هم به دیدنش نداشتم؛ هم‌چنان همون تیپ مخصوص به خودش و هیکل تقریباً درشت و کماکان هم موقع راه رفتن سمت چپ نفر کناری‌اش راه می‌رفت؛ اون عادتش که از چند قدم قبل از خط عابر پیاده عرض خیابون رو رد می‌کرد هم به قوت خودش باقی بود؛ القصه هر چند مدتیه که [البته از طریق یه آشنا مطلع شدم که] متأهل شده اما حداقل در ظاهر نسبت به آخرین باری که دیده بودمش هیچ تغییری نکرده بود؛ من دیدمش، اون من رو ندید، همون بهتر هم که ندید...

کی بود؟ کسی که از 14 سال پیش تا همین 6 سال پیش (یعنی جمعاً هشت سال) تنها دوستم بود، تنها سنگ صبورم بود، تنها کسی بود که در جریان حالِ دلم بود ولی... ولی وقتی برای اولین و آخرین بار ازش کمک خواستم، بلادرنگ گفت: «مشکل خودته و به من ربطی نداره» و همون لحظه بود که هم‌زمان سه چیز از زندگی‌ام پر کشیدن و رفتن: دوستم، عشقم و اعتمادم به بقیه؛ هر چند بعدها دوستانی پیدا کردم که یه تار موی گندیده‌شون رو حاضر نیستم با هزار تا امثال اون عوض کنم اما خب... بلایی که نباید سرم می‌اومد، ظرف یک ثانیه سرم اومد و طوری هم سرم اومد که هنوز جاش درد میاد.

(هر جور حساب می‌کنم می‌بینم خداوکیلی الان نسبت به اون سال خیلی خوش‌بخت‌ترم، خیلی... پس هم‌چنان الهی شکرت)