دوران آموزشی (کرمانشاه) یه هم‌خدمتی داشتم، به اسم محمد که بچه اصفهون بود (اون «اصفهون» رو با لهجه غلیظ اصفهونی بخونید) و خوش‌لهجه‌ترین اصفهانی‌ای بود که به عمرم دیدم، از همه ما هم سنش کم‌تر بود، خیلی هم باهوش بود و تمام عشقش دو تا خواهرزاده‌هاش بودن، دو تا دختر کوچولوی خوشگل و بانمک؛ چون مثل پنگوئن راه می‌رفت بابت همین صداش می‌کردیم «ممد پنگوئن»! می‌گفت رفیقاش هم همین طوری صداش می‌زنن، عادت داشت به این لقب!

خلاصه این دوست ما از همه بیش‌تر با من صمیمی بود و وقت شکم‌چرانی (!) همیشه می‌نشست کنار من و موقع غذا کشیدن (چه من می‌کشیدم و چه خودش) هوای هم‌دیگه رو داشتیم و موقع استراحت هم یا من می‌رفتم پیش اون یا اون می‌اومد پیش من؛ خیاطی‌اش هم خوب بود، دو سری دستکشم پاره شد که با حوصله برام تعمیرش کرد، از روز اولش بهتر! حالا از همه اینا گذشته اصل ماجرایی که بهونه این پست شد حموم رفتنمون بود؛

من اون جا که بودم همیشه دوش گرفتنم رو نگه می‌داشتم برای پنجشنبه آخر وقت که فرداش تعطیل بودیم کاری نداشتیم و اکثراً تو آسایشگاه می‌موندیم و طبیعتاً امکان سرماخوردگی‌ام ضعیف‌تر بود، اونم دقیقاً همین سیستم رو برای خودش پیاده کرده بود و چون با هم خیلی اوکی بودیم، هماهنگ می‌کردیم با هم بریم؛ دو تا کِیس خالی کنار هم پیدا می‌کردیم و می‌رفتیم زیر دوش؛ از اول تا آخری که اون تو بودیم صدامونو می‌انداختیم سرمون و بلند بلند آواز می‌خوندیم! گاهی کف و آب هم توی دهان مبارکمون (!) می‌رفت و حالا شما تصور کنید محمد با لهجه اصفهانی می‌خوند و منم بدون لهجه، دیگه چه شود! القصه این اواخر اون بنده خدایی که مسئول حموم بود هر سری ما رو می‌دید می‌گفت: شماها چرا نمیرید من از شر صداتون راحت شم؟! :))

(نمی‌دونم چی شد یهو یاد «ممد پنگوئن» افتادم!) D: