اولین و البته آخرین باری که من قصد کردم بی‌فرهنگ‌بازی در بیارم و از شیشه ماشین، آشغال بیرون بریزم مربوط به زمانی بود که قبل از حرکت یه شلیل خورده بودم و هسته‌اش همین جوری موند و رفته بود روی اعصابم؛ دیدم کسی اون حوالی نیست، شیشه رو دادم پایین که پرتش کنم بیرون، عدل یه تابلو جلوی روم سبز شد و هسته بخت برگشته، تَق خورد به تابلو و کمونه کرد برگشت داخل ماشین و زارت (!) هم خورد به دماغ خودم! اون جا بود که فهمیدم خودِ خدا هم نمی‌خواد من مقررات و اخلاقی که تا الان رعایت کردم رو زیر پا بذارم؛ تا قبل از اون که مراعات می‌کردم، از اون به بعد هم باز مراعات می‌کنم! اصولاً اعضای بدن من موقع رانندگی خیلی داستان‌سازن مثل اون سری که پشه رفت توی گوشم! :))

(در رابطه با انتخاب تیتر باید عرض کنم استثنائاً سر این یه دونه پست به روح اعتقاد ندارم، پس چیزی یا حیوان وفاداری (!) رو به روحم حواله ندید که به در بسته می‌خوره!) D: