همیشه از شخصیت‌هایی مثل قباد سریال «شهرزاد» (شهاب حسینی) یا پیمان سریال «عاشقانه» (هومن سیدی) یا محسن فیلم «ابد و یک روز» (نوید محمدزاده) خوشم می‌اومد؛ با وجود این‌که داخل قصه شده تا بیننده ازش بدش بیاد، تا موتور محرک داستان باشه، تا بازیگر نقش اول بیش‌تر به چشم بیاد (مثل قرار گرفتن یه عکسی با زمینه روشن داخل قاب تیره تا موضوع بیش‌تر جلب توجه بکنه) ، شخصیتی که خودش اون قدر پَست نیست که بشه با یه فحش از کنارش گذشت و اون قدرم شیربرنج (سفید) نیست که نیاز به یه من شیره یا عسل داشته باشه که بشه خوردش؛ کاراکتری که نه می‌شه جدی گرفتش و نه می‌شه ندیده گرفتش؛ نقشی که تازه آخرای کار معلوم می‌شه تهِ نگاهش و لابه‌لای گزندگی حرفاش چه رازهای مگویی رو قایم کرده؛

نمی‌دونم اما شاید چون خودمم از نظر شخصیتی همیشه طوری بودم که هیچ وقت نقش اول نبودم اما قابلیت ندیده گرفته شدن از جانب دیگران رو هم نداشتم (همیشه در مرتبه دوم، سوم و الی ماشالا به جهت اولویت بودم ولی به هر حال «بودم») و دنیایی حرف نگفته توی دلم دارم که معلوم نیست کارگردان کِی اجازه گفتنش رو بهم بده، شاید هم هیچ وقت بهم اجازه نده و عین فیلمای اصغر فرهادی با پایانِ باز به تیتراژ آخر برسیم و چه بسا اسمم هم بین بازیگران نباشه و اون آخرا مابین سیاهی‌لشکرا اسمم قرار بگیره که اونم وقتی روی صفحه میاد که چراغای سالن سینما روشن شده و همه رفتن بیرون و دیگه کسی نیست تا به آخرین اسمِ تیتراژِ آخر، توجه کنه.

(این متن رو با تصور صدای خرچ خرچ چیپس و پفکای تماشاگرای داخل سالن سینما به عنوان آهنگ پس‌زمینه، بخونید)