چند روز پیش داشتم توی توییتر می‌چرخیدم که یه متنی توجهم رو جلب کرد [نقل به مضمون:] کاش برای فیلما و سریالا رابط یا زیرنویس فارسی بذارن، آخه ما ناشنواها هم حق داریم از هنر هفتم لذت ببریم؛

راستش وقتی اینو خوندم تنم لرزید؛ دیدم تا الان نسبت به تنها قشری که بی‌تفاوت بودم، همین عزیزان ناشنوا و کم‌شنوا بوده؛ دوران دبیرستان هم‌کلاسی نابینا داشتم (بله، تو مدرسه عادی کنار ما بود و اتفاقاً از همه‌مون هم درسش بهتر بود؛ خیلی هم خوش قیافه و خوش صدا بود، هر وقت هم اختلافی داشتیم به عنوان عادل‌ترین قاضی بین ما قضاوت می‌کرد) و خیلی خوب با مشکلاتشون آشنام، خودم هم که لکنت دارم پس هیچی، درباره عزیزانمون که مشکلات حرکتی یا ذهنی و غیره داشتن هم کمابیش اطلاعاتی از این طرف و اون طرف داشتم اما راجع به این یکی دوستامون که اتفاقاً یه جورایی هم‌درد حساب میشیم، تا الان نه تحقیق کرده بودم و نه این‌جا چیزی نوشته بودم؛

تا حالا بهش فکر نکرده بودم که تمام روز یه نفر به سکوت یا کم‌صدایی بگذره چه شکلی می‌شه؟ تا حالا فکر نکرده بودم همین من که تنها دلخوشی‌ام گوش کردن به موسیقی و ساز زدنه، چه جوری می‌شه توی دنیای سرشار از سکوت، سر کنم؟ یا مثلاً تو مدرسه و دانشگاه، سر کار، در سطح جامعه، توی جمع خانواده و دوستان و بعدها ازدواج و بچه‌دار شدن و الی آخر، تا حالا حتی یک لحظه هم به این مسائل فکر نکرده بودم؛ پیش اومده بود مشتری ناشنوا داشته باشم ولی حتی همون رو هم خیلی راحت از کنارش گذشته بودم؛

دوباره بر می‌گردم به اول پست؛ اون توییت هم باعث تأملم شد و هم باعث شرمندگی‌ام؛ شرمنده شدم که چرا نسبت به این موضوع بی‌تفاوت بودم؟ خجالت کشیدم که چرا هیچی راجع بهشون نمی‌دونم و اگه قرار به دونستن باشه جز همون «سکوت» چیز قابل اعتنایی از خودم ندارم؛ اون پست رو نوشتم تا در درجه اول خودم و امثال من یه چیزی یاد بگیریم، در درجه دوم محلی باشه برای این‌که این دوستامون از خودشون بگن و در درجه سوم بلکه یه مقدار از عذاب وجدانم کم بشه؛

از همه شما دوستای خوبم که مثل همیشه کمکم کردید مخصوصاً «ناشناس» عزیزم به طور ویژه‌ای سپاسگزارم و جا داره اینو بگم که چون خودم مشکلی رو دارم که جزو مشکلات خاص حساب می‌شه و حالاحالاها کسی راجع بهش حرف نمی‌زنه، شما می‌تونید هر زمان و پای هر مطلبی که دوست داشتید از هر مسأله‌ای که دارید تعریف کنید (تعارف که نداریم، گل بی‌عیب فقط خداست و هر کدوم از ما نقصی داریم) با ذکر این نکته که توی این مزرعه چیزی به نام «تابو» نداریم، پس خیلی راحت‌تر از راحت باشید! از این به بعد منم هر موقع که مثل این سری بهونه‌ای پیدا کنم از این دست پست‌ها خواهم نوشت؛ دوست دارم حداقل این‌جا همه با هم روراست و بدون رودربایستی از خودمون حرف بزنیم.

(امیدوارم هیچ وقت و در هیچ شرایطی لبخند از روی صورتتون و شادی از اعماق قلبتون، تکون نخوره) ;)