[تقریباً یه ماه پیش بود که دیگه مجوز این رو پیدا کردم که با لباس شخصی ستاد برم که یه سرباز غریبه نزدیک اومد] گفت: سلام مترسک، خوبی؟

[توی دلم گفتم یا خدا! این کیه منو می‌شناسه؟ کِی سلبریتی شدم خودم یادم نمیاد؟! تو همین فکرا بودم که] گفتم: سلام ممنونم، ببخشید شما؟

[قبل از این‌که خودش رو معرفی کنه اسم روی اتیکتش رو خوندم، خیلی خوب یادم اومد؛ هم‌کلاسی ابتدایی‌ام بود و دیگه از کلاس پنجم ندیده بودمش در ادامه] گفتم: عه فـ... تویی؟ نشناختمت! خوبی؟ چه خبر؟ تازه از آموزشی اومدی؟

[هم‌چنان دستم تو دستش بود] گفت: ممنونم، سلامتی، آره کرمانشاه بودم؛ چند ماه خدمتی؟

گفتم: 7 ماهه شدم! عه، چه جالب منم کرمانشاه بودم! [هم‌چنان که تو کف بودم چه جوری بعد از این همه سال و با وجود تمام تغییرات چهره‌ای و قدی و بدنی منو شناخته، بعد از چند دقیقه صحبت کردن خداحافظی کردیم]

[چند روزی گذشت، تو راهرو دیدمش و بعد از سلام و اینا] گفت: مترسک، دفتر سرگرد عـ... کدومه؟

گفتم: ایناها! دفتر کناری‌اش هم ماییم، چطور؟

گفت: هیچی دیگه، سرباز ایشون شدم!

گفتم: ببین تو رو خدا، پنج سال که هم‌کلاسی‌ام بودی [زمان ما ابتدایی هنوز پنج تایی بود!] بعد از سال‌ها هم که دیدمت، این‌جا دیدمت، حالا دو سال هم که قراره همسایه خدمتی‌ام باشی!

(عجیب‌ترین خاطرات سربازی رو از من بخواهید!) D:

(تیتر رو هم با لحن هنگامه بخونید!) :))

(ضمناً جواب سوال پست «موزانیل» هم از این قراره: موارد 3 و 10 و 15)