از جمعه‌ها همیشه بدم می‌اومد، حتی بیش‌تر از شنبه؛ دل و دماغ و رمق هیچ کاری رو ندارم، حتی خوابیدن؛ از روزای عادی زودتر بیدار می‌شم! خیلی ساله که جمعه دیگه برام دلگیر و غمگین و ناراحت‌کننده نیست اما مزخرفیش هم‌چنان برام پابرجاست؛ ترجیح میدم کل هفته بدون تعطیلی سپری بشه و زرتی (!) وارد هفته جدید بشم اما جمعه یه دونه رو جاخالی بدم و ریخت بدترکیبش رو نبینم؛ اصلاً همین که کلمه «جمعه» رو می‌شنوم احساس رخوت و سستی میاد سراغم؛ دوست داشتم اون یه روز تعطیلی ثابت هفته یکی از اون چندین ...شنبه بود؛ بله، می‌شه به جای جمعه بگیم شیش‌شنبه یا یه چی توی اون مایه‌ها اما خب ذات روزش خرابه، اسمشم نورعلی‌نوره و حتی اگه اسمشم تغییر بدیم باز چیزی از ارزش‌هاش کم نمی‌کنه!

(و چه جمعه‌های بدتری‌ان اون جمعه‌هایی که کل خونه هی خوابن و من هی بیدارم، مثل امروز...)