[نشست کنارم] گفت: مترسک؟

[سرم رو به زور از روی گوشی بلند کردم] گفتم: هوم؟

گفت: چرا این جوری‌ای؟

گفتم: مگه چه جوری‌‌ام؟

گفت: این جوری پریشونی، روی فرم نیستی، به هم ریخته‌ای، میزون نیستی، اون مترسک سابق نیستی [لابه‌لای کلمات و نوع نگاهش یه «نکبت» مستتری نهفته بود؛ انگاری که می‌خواست بگه «چرا این قدر نکبت شدی» اما روش نشد] ؛

[پوزخند ریزی زدم] گفتم: چیزی نیست، مهم هم نیست، الان یه دوش می‌گیرم، همه اینایی که گفتی رو می‌شوره می‌بره!

[اونم فهمید که یه «حوصله ندارم توضیح بدم چه مرگمه»ـی خاصی تو جمله‌ام پنهان شده، پس در جواب سری تکون داد و] گفت: تو آدم نمیشی [و رفت] !

(البته که یه مترسک هیچ وقت آدم نمی‌شه!)