خب! همون طوری که دیگه اکثراً متوجه شدید، امروز تولدمه! همین قدر ساده و بی‌آلایش! اول از همه باید بابت پیامای تبریکتون که خصوصی و عمومی و یا از طریق شبکه‌های اجتماعی تشکر کنم، یک دنیا ممنونم از معرفت و بزرگواری‌تون؛ آروم میگم کسی نشنوه، فقط بین خودمون: شما دوستای وبلاگی‌ام اولین عزیزانی بودید که امسال بهم تبریک گفتید! دیگه خودتون برید تا آخرش! :))

علاوه بر تبریک، امسال اولین کادوهای تولدم رو هم شماها بهم دادید! آبانی جان که سبز بارونم کرد و حسابی ذوق‌مرگ شدم، آنشرلی مهربون هم که هشتگ بارونم کرد و طبیعتاً کلی انرژی مثبت بهم تزریق کرد و آقاگلِ عزیزم هم که وقت سحر یادم بودن و بابت همین حسابی منو شرمنده خودش کرد؛

بعضی دوستان درباره فتولوگ‌های این چند روز اخیرم پرسیده بودن که حقیقت امر هر سال مناسبت‌های امروز رو ذیل تولد خودم مطرح می‌کردم اما امسال به نظرم رسید چون اون 5 نازنینی که تولد چهار تاشون و فوت یکی‌شون مقارن با تولدمه، خیلی بزرگن جا داره که مستقلاً و قبل از خودم بهشون بپردازم تا حق مطلب درباره این عزیزان ادا بشه؛ جا داره مجدداً یادی ازشون داشته باشم: میلاد حضرت پروفسور سمیعی، آقای صدا ابی عزیز، استاد رضا کیانیان و درگذشت دکتر علی شریعتی؛

یه نکته جالب‌تر این‌که امروز از مسئولم هم کادو گرفتم، منتها کادوی نسیه! کاملاً اتفاقی حرف از تولد شد، همین که فهمید امروز تولدمه گفت بعد از ماه رمضون شیرینی بیار، منم یه روز بهت مرخصی تشویقی میدم! به این میگن اولین کادوی نسیه در تاریخ بشر!

و اما عدد بازی! این مطلب، 600ـمین پست این وبلاگه که در ادامه رسم من‌درآوردیِ صدانه‌ای (100 و 200 و 300 و 400 و 500) که داشتیم، رسیدیم به شیشمین صدانه! اون هم صدانه‌ای که سرشار بود از اتفاق! رفتن و دوباره برگشتنم، سرباز شدنم، کلی سوء تفاهم که تا همین اواخر ادامه داشتن و شاید هنوز هم ادامه دارن (!) ، متقارن با تولدم و البته متقارن با یه تاریخ و عدد دیگه... امروز دهمین سال وبلاگ‌نویس شدنمه! روز 29 خرداد 1386 که اولین پستم رو نوشتم هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم این قدر سریع یک دهه بگذره و من تمام این سال‌ها پسوند وبلاگ‌نویس رو کنار اسمم داشته باشم؛ در دورانی با اسم واقعی و از یه دوره‌ای به بعد هم مترسک‌وار!

یه عدد دیگه‌ای هم هنوز مونده و اون هم جشن تولدمه؛ آخرین باری که جشن تولد رو تجربه کردم، 12 سال پیش بود (1384) و بعد از اون یا شرایط برای برگزاری جشن فراهم نبود (چند سال پشت سر هم ما هی داغ دیدیم و هی عزادار شدیم) و از یه جایی به بعد هم خودم دیگه تمایلی بهش نداشتم؛ خودم هم هنوز نمی‌دونم این مقاومتم به خاطر چیه؟! :))

دلم نمی‌خواد وسط این همه انرژی مثبت و حال خوب، تلخ بشم ولی... امسال اولین ساله که «دخترک» تولدم رو تبریک نگفت؛ هر سال جزو اولین نفرات بود اما امسال... بگذریم.

(نمی‌دونم کجای ماجرای خودم ایستادم، اما هر جا که هستم، الهی به امید تو... خودت هوامو داشته باش؛ فقط تو)