دیدید همین که می‌خواهیم برای انجام دادن یه کاری برنامه‌ریزی کنیم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن که انجام نشه؟ حالا این شده بود حکایت سر کار رفتن من! تصمیم داشتم از اول اردیبهشت که نگهبانیام کم‌تر می‌شه دوباره دو تا کار رو شروع کنم؛ یکی کلاس موسیقی و دومی سر کار رفتن که اولی خیلی شیک و مجلسی اوکی شد ولی امان از دومی! هر روزی که قصد می‌کردم مجدد برگردم هی یه چیزی مانع می‌شد؛ حتی توی این مدت 3 بار به همکارام بشارتِ برگشتنم رو دادم (الکی مثلاً خیلی مشتاق دیدارم بودن!) اما هی نمی‌شد که بشه!

تا این‌که امروز از خواب که بیدار شدم دیدم هوا، هوای کاره! (لزوماً که نباید «هوای دو نفره» باشه!) ولی به کسی هیچی نگفتم تا یه موقع شیطون هم این لابه‌لا نشنوه و کارشکنی نکنه (!) و یهو بار و بندیل جمع کردم و راهی شدم؛ اولین واکنش دوستان هم جالب بود؛ چشمای درشت شده از روی تعجب و لبخند کش‌دار (ترکیب این دو تا، چهره جالبی رو خلق کرده بود!) با ذکر این نکته که انتظار نداشتیم برگردی! حس خیلی خوبیه دوباره کار کردن؛ هر چند تا پیش از سربازی هر روز به شکل کامل (از 9 صبح تا 9 شب) مشغول بودم و الان در بهترین حالت فقط نصف حالت سابقم اما خود این موضوع، یه نیمه پُر لیوانی هم داره اونم همینه که به 50 درصد سبک زندگی قبلی‌ام برگشتم و طبیعتاً خودش برام کلی حس خوبه؛ آخیش! D:

(حس بازنشسته‌ای رو دارم که یه کار نصفه و نیمه‌ای رو پیدا کرده و دوباره مشغول شده! همون قدر ذوق دارم! بین خودمون بمونه که حتی دلم برای مشتریای اذیت‌کارمون هم تنگ شده!)