گاهی وسط درهم و برهمی روزامون و کلافگی بابت «اجباری»، به این فکر می‌کنم که هر چند همه‌مون لحظه‌شماری می‌کنیم که زودتر از این لباس و سبک زندگی و متعلقاتش خلاص بشیم اما...

شوخیای خاص میم‌چ و تکیه‌کلامای عجیب عـین‌ح که توی دکان هیچ عطاری حتی شبیهش هم پیدا نمی‌شه یا ص‌چ که همه حرفاش رو با یه بشکن شروع می‌کنه و یا وقتایی که میم‌ج با اون لحن باحالش صدام می‌کنه و میگه ریشات صاف و نرمه، بذار بهشون دست بزنم و حتی با دهان ساز زدنای میم‌ح‌ که از وسطاش به بعد با میز ضرب می‌گیره و یه پا ارکستره برای خودش (!) یا مثلاً وقتایی که میم‌الف (باور کنید خودمم نمی‌دونم چرا اسم بیش‌تر دوستام با «میم» شروع می‌شه!) خسته از رانندگی میاد بین ما و خودش اعتراف می‌کنه که رد داده و در همون راستا چرت و پرتای عجیبی میگه که بعضیاش اصلاً خانواده‌پسند نیست (!) یا ص‌ح که آموزشی رو هم با هم توی یه گروهان بودیم هر جا می‌شینه حتماً باید اینو تعریف کنه که من اون دوران یک ساعت قبل از بیدارباش و زودتر از بقیه (4 صبح) بیدار می‌شدم (اون جوری هم نگام نکنید!) و یا عین‌ق که سر صبح در اوج خوابالودگی (در حدی که چشماش پف کرده و حتی حال نداره بند پوتینش رو محکم ببنده) همین طوری الکی نیشش تا بناگوش بازه و از لابه‌لای پوست تیره‌اش (که فقط یه پرده روشن‌تر از شبه!) دو ردیف دندون سفید حسابی توی چشم می‌زنه و انرژی مثبت ازش چکه می‌کنه و حتی میم‌کاف که خیلی شبیه خودمه و...

ادامه از پاراگراف اول: اما... بدون همه اینایی که گفتم و خیلی موارد دیگه‌ای که الان حضور ذهن ندارم و بسته به مناسبتش یادم میاد، روزمرگی‌هام چه شکلی می‌شه؟ اصلاً چه طعمی می‌شه؟ فکرم خیلی وقتا درگیرشه؛ هر چند می‌شه بعد از خدمت هم رفیق بمونیم (که می‌مونیم) ولی خب، بعد از تموم شدن سربازی قطع به یقین ارتباطاتمون به اندازه الان و از جنس الانش نخواهد بود؛ حالا اون که به جای خود، زمانی بیش‌تر این موضوع روی مخم میره که یادم میاد تقریباً همه‌شون به خاطر کسری خدمت‌های قابل توجهی که دارن تا چند ماه دیگه میرن و من باید از یه مقطعی به بعد رو متفاوت از حال، سپری کنم.

(هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم که روزی سرباز بشم و حالا هم که سرباز شدم هیچ وقت فکرش رو نمی‌کردم که روزی هم‌زمان با این‌که بابت سپری شدنش خوشحالم، در ضمنش ناراحت هم باشم)

(درباره تیتر: دوستانی که سربازی رفته باشن می‌دونن ماجراش چیه)