دیشب در حالی که داشتم از وسط هیاهو و بزن و برقص و جیغ و هوار طرفداران کاندیدای ریاست جمهوری و شوراها رد می‌شدم و عین مسلسل تراکت و روبان رنگی داخل ماشینم می‌انداختن و از یه طرف صدای سالار عقیلی و از طرف دیگه‌ای هم صدای حامد همایون توی خیابون به گوشم می‌خورد و برای توصیف شدت شلوغی و ترافیک همین قدر بگم که مسیر 5 دقیقه‌ای رو یک ساعت و نیم طی کردم و خدا می‌دونه چند بار شاهد قرمز و سبز شدن چراغ راهنمایی چهارراه بودم...

به محض این‌که از مهلکه رد شدم و داشتم اطرافم رو می‌پاییدم تا به کسی نزنم و با سلامت رد بشم، چشمم خورد به پسربچه‌ای که نهایتاً 5 ساله‌اش بود و با لباسی به شدت کثیف با پوستی که معلوم بود مدت‌هاست رنگ آب به خودش ندیده، داشت اسپند دود می‌کرد و اصلاً کسی نمی‌دیدش تا بخواد پولی هم کف دستش بذاره؛ چه بسا اگر هم می‌دیدش، چرک کف دستی هم عایدش نمی‌شد...

(ناگفته پیداست تنها کسی که این وسط نه می‌بَره و نه می‌بازه، همین بچه است؛ چهار سال که هیچ، چهل سال دیگه هم وضعش همینه که همینه)