گفت: ای ی ی! این از سال 88 این‌جا جا مونده کسی هم نیومده دنبالش؛

گفتم: راست میگیا، خیلی گذشته؛ 4 ساله، کم نیستا؛

گفت: 4 سال؟ چرا 4 سال؟

گفتم: پس چند سال؟

گفت: 6 سال؛

گفتم: چرا 6 سال؟

گفت: مترسک جان، دلبندم! 94 منهای 88 می‌شه 6 و نه 4 سال!

گفتم: از دست این حافظه من؛ نمی‌دونم چرا همش فکر می‌کردم الان توی سال 92ـیم؟!

[چند ساعت بعد به یکی دیگه] گفتم: راستی آخرین باری که شما رو دیدم کِی بود؟ خیلی وقته ازش گذشته؛

گفت: زمستون 92 بود که برای تعطیلات سال نو اومده بودم ایران؛

گفتم: زمستون 92 که حالا چند ماه مونده، منظورتون 90 بود دیگه؟

گفت: اون زمستونه 94ـه که چند ماه بهش مونده، درضمن سال 90 هم من اصلاً سفری به ایران نداشتم!

گفتم: شما می‌دونید من چرا از اول صبح هی فکر می‌کنم توی سال 92ـیم؟

گفت: فقط اینو می‌دونم که ایشالا هر چی زودتر شفا پیدا کنی! :))


(با توجه به این‌که تازگیا عاشق نشدم و خیلی وقت هم هست که از فارغ‌العشق شدنم می‌گذره، یه مقدار این حواس‌پرتیم عجیب نیست؟ نکنه به قول احسان خواجه‌امیری «شاید مُردم حواسم نیست»؟!) :D