همه چی از اون جایی شروع شد که دل این مترسکِ دست و پا بسته، گرفتار یه دخترک سبزه با موهای مشکیِ پر کلاغی و چشمای تا حدودی کوچیک، شد؛ چند سالی طول کشید تا بتونه بهش نزدیک بشه، توی این مسیر هم... خیلی چیزا تغییر کرد؛ اون پسرک شر و شیطون، آروم شد و‌ کم حرف‌تر از قبل، مثل دخترک؛ مریدِ مازیار خانِ فلاحی شد چون که دخترک دوستش داشت؛ بگذریم؛

گذشت و گذشت تا به مانند اون فایل دانلودی که 99 درصد می‌شه، رسید به یک قدمی‌اش؛ اما مثل همون فایل که به 100 درصد نمی‌رسه چون از هاست سایت منبع حذف شده، همون جوری هم مجنونِ مقیم مزرعه به لیلاش نرسید؛ چون خطاهای بدی ازش سر زد که باعث دور و دورتر شدنش از سرمنزل مقصود، شد؛

اون موقع داغ بود نفهمید چی سرش اومده؛ یه مدت که گذشت، تازه فهمید اون روزی که برای اولین و آخرین بار، فقط هم برای چند دقیقه حضوری با هم دیدار داشتن، آخرین بهترین عصر زندگی‌اش بوده و بعد از اون دیگه یه روز خوش هم ندید که ندید؛

وقتی دخترک رو از دست داد، فقط دو تا مونس و مُسَکِن برای قلب یخی‌اش مونده بود: یه عکس یادگاری و آقای خواننده‌ی گیسو بلندِ جو گندمی؛

از اون روزان و روزگاران گذشت و پسرک بالاخره موفق شد نیمچه رابطه‌ای رو استارت بزنه اما... هنوز ته دلش پیش دخترک بود؛ مدتی گذشت و وجدان درد امونش نداد، احساس خیانت و حق‌الناسی که به گردنش بود بدجوری اذیتش می‌کرد و چون نمی‌خواست جواب خوبی‌هاش رو با بدی بده، ترجیح داد جدایی اتفاق بیفته به جای دلخوری [این خانوم همونیه که تقریباً همه شما به خوبی می‌شناسیدش و گاهی سراغش رو از من می‌گیرید] ؛

و امروز، بیش‌تر از هر زمان دیگه‌ای به فکر دخترکه، دخترکی که هر چند کوتاه ولی موثر توی زندگی مترسک اومد و رفت اما جای خالی‌اش هنوز اندازه یک دنیا براش دردناکه و هنوز وقتی می‌بیندش قلبش تند و تند می‌زنه و یه آه عمیق ضمیمه‌اش می‌کنه و نگاهش رو هی ازش می‌دزده که مبادا با نگاهش آزار ببینه؛ گذر زمانی که همه می‌گفتن باعث درمانش می‌شه و رابطه کوچیکی که همون همه می‌گفتن قوی‌ترین پادزهره، نتیجه معکوس دادن و جز غمگین‌تر شدن، فایده‌ای به حال دل خسته پسرک، نکردن؛

و پسرک موند و دلِ خونش و صدای خسته‌اش و لحن تلخش و گیتار ناآرومش و ترانه‌ای که ترجیع‌بندش مکمل همه این‌هاست: منم اون مترسکی که شدم عاشق کلاغا، واس من ابد بریدن میون حصار باغا، آخه این صورت زشتو کی به من داده خدایا؟ آدما رو دوست ندارم، عاشق شمام کلاغا...

(بشنوید اما باور نکنید این داستان سرشار از دیوانگی رو)