صد روز پیش بود، یا به عبارتی اول دی ماه؛ بار و بندیل جمع کردم و با یه برگه سفید توی دستم خیلی محترمانه رفتم خودم رو معرفی کردم و بعد از چند ساعت معطلی، حوالی ظهر راهی شدیم به سمت کرمانشاه تا دو ماهی رو مهمون مردم خوبش باشیم؛ روز اول واقعاً نمی‌گذشت، هر چی می‌رفتیم باز نمی‌رسیدیم، 10-11 شب بالاخره رسیدیم؛ تا چهار-پنج روز اول بگذره، 4-5 سال به ما گذشت، دوری از خانواده و شهر خودمون و شرایط سخت و نداشتن راه‌های ارتباطی به خاطر تازه‌وارد بودن، کاری کرده بود که ساعتا نگذرن؛ اما همین که جا افتادیم و به سبک زندگی نظامی و دوستای جدیدمون خو گرفتیم، به خودمون اومدیم دیدیم آموزشی تموم شد و تا جنبیدیم هم 100 روز گذشت؛ طی این مدت با هزار مدل دردسر و جنگیدن، تونستم شرایطی ایجاد کنم که خوب و با حداقل سختی، خدمت کنم ولی به قول یه بنده خدایی شما توی خونه خودت هم که باشی و هیچ کاری هم نکنی، همین که لباس نظامی تنت کنی، باز بهت سخت می‌گذره؛ تنها دلخوشی‌ام توی این دوران فقط دو چیزه: یک این‌که در حال پیدا کردن دوستای تازه‌ام و دو این‌که دارم شر یه مصیبت رو از زندگی کم می‌کنم! همین.

(خودم زیاد تمایلی ندارم هی از سربازی‌ام بنویسم چون می‌دونم مخاطبم هم رغبتی به خوندنش نداره اما بعضی وقتا نمی‌شه که ننوشت)