دیروز بابت هیچی، توجه کنید: «هیچی»! با مافوقم حرفم شد، هر چند در نهایت به صلح و صفا رسیدیم و اتفاق خاصی هم نیفتاد اما خب همون هم برای سنگین شدن فضای کارمون کافی بود؛ فعلاً تا این‌جاش رو داشته باشید؛

ظهرش دوستم اولین اجرای زنده‌اش رو داشت، با این توضیح که اگه سربازی من این وسط مانع نبود، دیروز با هم روی صحنه می‌رفتیم؛ خلاصه به خاطر کنسرت دوستم مرخصی ساعتی گرفتم و زودتر بیرون رفتم؛ این مورد رو هم فعلاً تو آب نمک نگه دارید؛

بعد از کلنجار رفتن با ترافیک، دقیقه نود رسیدم و بعد از نزدیک به سه ماه دوستم رو دیدم؛ به عنوان اولین اجرای زنده‌اش خدایی خیلی خوب و مسلط بود؛ جدی میگم انگار خودم اون بالا بودم، دقیقاً همون حس رو داشتم؛ استرس داشت که البته طبیعی هم بود؛ تجدید دیداری هم با استادجانمون که یک ماهی ندیده بودمش، داشتم؛ این هم هم‌چنان بماند؛

بعد از کنسرت با دوستم رفتیم گشت و گذار؛ کلی خندیدیم و خوش گذشت، شامی هم بر بدن زدیم و تا تونستیم حرف زدیم و اصلاً متوجه نشدیم چه جوری شب شد و وقت خداحافظی؛ این رو هم داشته باشید تا خط بعدی؛

همه اینا رو گفتم که بگم دیروز به بدترین شکل ممکن شروع شد اما به شکلی ادامه پیدا کرد که در نهایت تبدیل به خوشمزه‌ترین روز سالم شد؛ برای این میگم خوشمزه‌ترین چون بعد از یک سال که دائم استرس سربازی و خود سربازی و مسائل مربوط بهش رو داشتم، چند ساعت بدون دغدغه و نگرانی و کاملاً رها از هر فکر و نگرانی سپری کردم؛ هر چند وقتی رسیدم خونه خبر فوت دکتر افشین یداللهی حسابی حالم رو‌ گرفت اما خب به هر حال... خاص‌ترین روز امسالم بود و هیچ وقت فراموش نمی‌کنم؛ الهی شکر.

(و اما عذرخواهی: بابت بی‌معرفتی‌ام که نمی‌رسم همیشه بهتون سر بزنم و پستای قشنگتون رو بخونم و کامنت بذارم، معذرت می‌خوام و امیدوارم من رو ببخشید؛ قول میدم در آینده نزدیک جبران کنم و ممنونم که شما همیشه هستید و مرامتون هم همیشه شرمنده‌ام کرده)