تا دیروز چون سر و کارم زیاد به مسئولین معظم و معزز و مکرم و منور و منظم و مرتب دانشگاه حقیقتاً «آزاد»مون می‌افتاد خیلی از گلایه‌ها و دلخوریا رو نمی‌تونستم بگم، آدمیزاده دیگه یهو لج می‌کنه دودمان‌تو به باد میده! اما امروز (که گذشت) و فردا (که قراره بیاد!) امضا و تأیید هر کسی رو که می‌گیرم یه چیزی رو (البته با رعایت احترام) میگم و می‌زنم بیرون؛

همین امروز پیش 5 نفر کار داشتم، به همه‌شون یه چیزی گفتم و رفتم که البته نفر پنجم رو به خودش نگفتم و رفتم به مافوقش (که اتفاقاً دو ترم پیش استاد خودم بود) گفتم؛ شاید زیاد قشنگ نباشه که حرفامو نگه داشتم و موقع رفتن دارم میگم اما چون به فکر جانشینان بر حق خودم (!) هستم لازمه که بگم، هر چند می‌دونم تأثیر زیادی نداره اما خب حس می‌کنم گفتنش بهتر از نگفتن باشه؛ اینی هم که میگم رفتم به بالادستیش گفتم دلیل داشت، دلیلشم دروغی بود که همین امروز بهم گفت؛ اخلاقم طوریه که با هر مدل رفتار ناشایستی می‌تونم کنار بیام جز دروغ؛ گفتم از ما که گذشت، به فکر آیندگان باشید، اون بنده خدا (که قبلاً دانشجوش بودم) از خجالت سرخ شد و گفت بله حق با شماست؛

این مدل افراد و رفتاراشون رو که می‌بینم راحت‌تر می‌تونم دل ببرم و برم، پیش خودم و خدای خودم خیالم راحته که 4 سال بدون سر سوزنی حاشیه و مسأله سرم به کار خودم بود و الانم دارم مزد صبوری کردن و روزه سکوت اجباریم رو می‌گیرم و خیلی سریع مراحل فارغ‌التحصیلیم رو می‌گذرونم و تمومش می‌کنم؛ حس می‌کنم بهترین کلمه‌ای که بتونه احساس الان منو بیان کنه فقط همینه: خلاص! دارم خلاص میشم، خلاص...

(هنوزم میگم و بعد از این هم باز میگم که دوران دانشجوییم بهترین روزگار زندگیم بود اما... به هر حال یادش بخیر)