دوست پت و متی‌ام رو که یادتونه گفتم دو ماه قبل‌تر از من سرباز شد؟ آخرین باری که دیدمش اواسط آموزشی‌اش بود که مرخصی اومده بود و دیگه بعد از اون خودم اعزام شدم و تایم مرخصیامون هم به هم نمی‌خورد و بدشانسی آورده و «فعلاً» شهر خودمون نیست و تا کاراش درست بشه و یگانش منتقل بشه به این‌جا یه مقدار دنگ و فنگ اداری داره؛ پسر مظلومی هم هست و جای خیلی بدی هم افتاده که حسابی اذیتش می‌کنن و ظرف همین چند وقت تقریباً 17 کیلو وزن کم کرده؛

همه اینا رو گفتم که بگم بعد از چند ماه همین پریروزا دیدمش، مرخصی تشویقی گرفته بود؛ از تعریف کردن ماجراهای خدمت که برای هم تعریف می‌کردیم، نم نم موضوع حرفامون کشید سمت خوشمزه‌ترین قسمت زندگی‌مون یعنی خاطرات و داستانای دوران دانشجویی؛ یعنی زمانی که 4 سال، هر روز از ساعت 7 صبح با هم بودیم تا ساعت 8-9 شب و تمام وقت حسابی خوش می‌گذروندیم و صفا می‌کردیم و از بس همیشه و همه جا با هم بودیم خیلی وقتا اسمامون رو هم جابه‌جا می‌گفتن و این اشتباه حتی دامن استادا رو هم گرفته بود! به این فکر کردیم که ما این قدر خوش گذروندیم که آمار خوشیامون حتی از تعداد آجرای دانشگاه و حتی‌تر (!) از کل ثانیه‌های اون دوران هم بیش‌تره؛

در نهایت به این فکر کردیم که کاش یه شرایطی جور می‌شد که با هم و به یک جا اعزام می‌شدیم، حداقلش این بود که تنها نبودیم و هر چی که بود، چه سخت و چه آسون (هر چند چیز آسونی تو خدمت وجود نداره) با هم بودیم و چه بسا هم‌اندازه دوران دانشجویی و به قول شاعر «شاید کمی هم بیش‌تر» خوش می‌گذروندیم؛ شاید الان پیش خودتون فکر کنید که دست ما نبوده و این یه رویای الکیه و اینا اما دردش این‌جاست که می‌شد شرایطش رو فراهم کرد ولی به خاطر کم توجهی جفتمون که حواسمون به هر چیزی بود جز این موضوع، این جوری شد که الان شده؛ حتی به فرض کارای انتقالی‌اش هم اوکی بشه باز چون دو تا ارگان مختلفیم شانس با هم بودن رو نداریم؛

درگیر همین حرفا و «ای کاش»ـها بودیم که به خودمون اومدیم دیدیم 4 ساعته گرم حرف زدن شدیم و دیگه آخر شبه باید برگردیم خونه‌هامون در حالی که حرفامون هنوز تموم نشده بود؛ امان از این ساعت نامرد که وقت خوشی عین اسب وحشی می‌گذره اما موقع سختی عین حلزون فلج، نمی‌گذره!

(لازم به ذکره که جرقه نوشتن این مطلب رو صبا بانو با «با تو» به ذهن من زد)