این کتاب «تئوری بنیادی موسیقی» از مرحوم پرویز منصوری رو همراه خودم می‌برم که توی وقت بی‌کاری‌ام (که زیاد هم دارم) بخونم و عذاب وجدان ناشی از تمرین نکردنم تا یه حدودی تسکین پیدا کنه و ضمناً یه چیزی هم از تئوری یاد بگیرم ببینم چی به چیه؛ مشغول خوندنش بودم که اون یکی دوستم که با هم داشتیم نگهبانی می‌دادیم پرسید چی دارم می‌خونم و منم ماجرا رو گفتم، یهو سر درد دلش باز شد و شروع کرد راجع به موسیقی حرف زد و حس و حالش رو برام تعریف کرد؛ از سابقه نوازندگی‌اش و کارایی که کرده و... تا این‌که بابت مشکلات مالی حتی ماشینش رو فروخته تا بتونه یه پیانوی خیلی معمولی بخره؛ راجع به سلایق موسیقایی‌مون هم صحبت کردیم که چه کارایی گوش میدیم و اینا؛

اما نکته جالبش برام این بود که از خیلی جهات شبیه هم بودیم، مثل نظرمون درباره شادمهر عقیلی که چقدر حیف شد از ایران رفت و عشقی که جفتی نسبت به موسیقی داریم و... و یه وجه اشتراک عجیب! که یکی از موسیقی‌دانانی که استادش نبوده ولی حق استادی و حتی برادری به گردنش داره و خیلی کمکش کرده، شوهر استاد خودمه! در جریان بودم دنیا کوچیکه ولی فکرش رو هم نمی‌کردم دیگه این قدری فسقلی باشه! جل الخالق! :))

(اگه یه برادر گم شده داشتم قطعاً بهش شک می‌کردم که شاید همون باشه، در این حد!) D: