به حدی گیتار خونم پایین اومده بود که دیروز به زور یه ساعت مرخصی گرفتم و برگشتم خونه با همون لباسای نظامی‌ام تمرین کردم و دوباره برگشتم ستاد! با انرژی هم برگشتم؛ اون جوری هم نگام نکنید، عاشقم و تقصیر خودم نیست! 3>

[حرف دکتر شریعتی شد] گفتم: راستی یکی از افتخاراتم اینه که روز وفات ایشون به دنیا اومدم؛

گفت: دقیقاً همون سال یا فقط روز و ماهش همونه؟

[پوکرفیس نگاش کردم] گفتم: شریعتی سال 56 از دنیا رفته، به نظرت من چهل سالمه؟

[خندید] گفت: راست میگیا، سوالم چرت بود! :))

در راستای ماجرای استعداد دوست‌یابی‌ام که اون روز گفتم یه چیزی رو یادم رفت بگم اونم این‌که که توی سربازی‌ام بعضی مواقع به این شکل استارت دوستی رو می‌زنم که «چقدر چهره‌ات برام آشناست، کجا دیدمت؟» یا این‌که «چقدر شبیه یکی از دوستامی»! جالبه که به همین منوال یه نفر جدی جدی آشنا از آب در اومد و گفت دانشجو بودیم یه بار هم ازت جزوه گرفتم! شانسه به هر حال!

این پارکینگ ستاد ما فقط به ماشینای پلاک نظامی اجازه پارک میده و بقیه باید بیرون پارک کنن ولی من دیشب با نهایت پررویی اجازه پارک گرفتم و ماشینم تنها پلاک شخصی جمع بود! هنوز نیومده دارم از حداکثر امکانات مجموعه استفاده می‌کنم، خدا می‌دونه وقتی تقسیم بشم و محل کارم دقیقاً مشخص بشه، چی کار قراره بکنم؟! D:

(امروز جزو معدود جمعه‌هاییه که برام دلگیر نیست، جالبه برام)