تمام سختیای سربازی یه طرف، این علافی‌هایی که به وجود میاد، مخصوصاً این چند روزی که منتظریم محل تقسیم‌مون مشخص بشه هم یه طرف؛ معلوم شده شهر خودمونیم ولی مشخص نیست تو کدوم ارگان باید مشغول به کار بشیم و همین جوری بی‌خودی این یه هفته رو هی از صبح تا شب میریم عنر عنر دور خودمون می‌چرخیم و یه شب در میون هم اون جا می‌مونیم تا نهایتاً بفهمیم قراره چی کنیم؛ بابت شدت علافی و بی‌کاری و هدر رفتن وقتم که عملاً مانع این شده به کارای خودم برسم، کلافه شدم و دلشوره عجیبی دارم، چرا که خیلی شیک همه برنامه‌هام رو زد لت و پار کرد و فقط امیدوارم هر چی زودتر تکلیفم روشن بشه تا بتونم سامونی به این بی‌سامونی زندگی‌ام بدم... خدایا خودت به همه‌مون رحم کن.

(با لحن ابی بخونید: چه حس بدیه، حس علافی!)