این سربازی جداً چیزی جز تلف کردن عمر نداره اما اگه بخوام منصف باشم برای من یه نفر دو تا چیز خوب داشت: اولاً تازه دارم قدر خیلی چیزا رو می‌دونم، از مسائل بزرگ مثل خانواده و دوستان و آسایشم تا چیزای خیلی کوچیک مثل پوشیدن کفش دلخواهم؛ دومی‌اش هم این‌که به عینه دست خدا رو دیدم، قدرت خدا رو حس کردم، اون جا که میگه «من از رگ گردن هم بهت نزدیک‌ترم» رو با تمام وجود تجربه کردم؛ حالا چه جوری؟

آدمیزاد تا وقتی دورش شلوغ باشه، بیش‌تر از خدا، حواسش به چیزای دیگه است، حداقل برای من که این جوری بود تا وقتی سرباز شدم و تنها؛ تنها به معنای واقعی کلمه؛ همه غریبه و همونا هم دنبال منافع خودشون، اون جاست که تنهایی با صلابت، عرض اندام می‌کنه؛ پس تنها رفیقم خدا شد و دائم باهاش حرف می‌زدم؛ مخصوصاً روزای اول که به شدت دلگیر بودم و به خاطر بعضی موضوعات، ناراحتیم تشدید هم می‌شد، طبیعتاً وقتی با خانواده در تماس بودم چیزی نمی‌گفتم تا نگرانی‌شون بیش‌تر نشه و هی می‌ریختم تو خودم و هی با خدا درد دل می‌کردم؛

دقیقاً فردای روزی که بدترین روز زندگی‌ام بود و حسابی دپرس بودم، به طور عجیبی آروم شدم و حالم رو به بهبود رفت؛ از اون روز به بعد رابطه‌ام با خدای بالای سرم تغییر کرد، اگه تا چند روز قبلش همین جوری محض عادت می‌گفتم «الهی شکر» یا «الهی به امید خودت» از اون روز، با بند بند وجودم میگم و بدون رد خور توی این مدت هر چی ازش خواستم (توجه کنید: هر چی!) مستجاب شد؛ اون جا بود که فهمیدم وقتی از ته دل با خدا حرف بزنم، خدا هم حرف دلم رو می‌شنوه و خودش هوای کارا رو داره.

(به قول معروف: خدا خیلی خداتر از اون چیزیه که ما فکرش رو می‌کنیم)