آقا، خانم، همگان! آخه مگه می‌شه؟ مگه داریم؟ باور بفرمایید من اصلاً اون حد رو ندارم که این همه لطف و محبت، سمتم شلیک می‌شه! واقعاً هیچی ندارم بگم، بعد از مهربونی دوستان بلاگفان که باعث در رفتن فک من از شدت خنده شد (!) این مهربونی رفیق بامعرفت خردادی‌ام هم اضافه شد که همیشه من رو به طرق مختلف شرمنده خودش کرده؛ چه بابت اشارات متعددی که توی پستاش بهم می‌کنه و هم بابت صبح بخیر گفتن‌ها و آرزوی موفقیت کردن‌های هر روزه‌اش! بله، فاطمه بانو هر روز صبح زود به من صبح بخیر میگه که باعث تزریق کلی انرژی مثبت و حال خوب به من می‌شه ولی منِ بی‌معرفت تا الان حتی یه گوشه از خوبیاش رو جبران نکردم، شرم بر من باد! ننگ حتی!

این پستش که باعث خوشحالی دوچندان و ساخته شدن روزم شد رو بخونید، خداشاهده نمی‌دونم باید توی این موقعیت چی بگم:

شاید هم مثل ابرهای نزدیک خورشید باشند

(البته رفیقمون این پست رو دیشب کار کرده بود اما من تازه امروز صبح متوجهش شدم که بابت این تأخیر از حضورش عذر می‌خوام، خیلی هم عذر می‌خوام)