خیلی سن کمی داشتم که ازدواج کردن، شاید 4 ساله، نهایتاً 4 سال و چند ماهه؛ خانمی بود فوق‌العاده زیبا، البته به زعم بزرگ‌ترای فامیل، من که بچه بودم چیزی متوجه نبودم؛ از خانواده‌ای اصیل و قدیمی، از اونا بود که یه محله‌ای به اسمشون بود؛ حتی خودم هم موقع عروسی کمرش رو بستم (آخ که چقدر از این رسم بدم می‌اومد و هنوز هم درک نمی‌کنم فلسفه‌اش چیه) ؛ زمان زیادی از ازدواجشون نگذشته بود، شاید 5 سال، شاید هم 6 سال، خلاصه به هفتمین سالگرد نرسیده بودن که شنیدیم در حال شمردن پله‌های دادگاهن، چرا؟ می‌خوان طلاق بگیرن؛ خب چرا؟! و این دقیقاً همون سوالیه که هنوز بی‌جواب مونده...؛

چون سن کمی داشتم فقط یه سری خاطرات خیلی کم‌رنگ با حافظه تصویری محدودی توی ذهنم مونده که آخرینش مربوط به دیدار خداحافظیه؛ اومده بود جهیزیه‌اش رو ببره که گفته بود «مترسک رو بیارید می‌خوام این دم آخری ببینمش»، به خاطر همین موضوع تنها بچه خانواده بودم که تونستم بین اون جماعت بزرگ‌سال قرار بگیرم و اتمسفر تلخی که وجود داشت رو بچشم، موقع رفتن زیر گوشم گفت «آقا کوچولو دلم برات تنگ می‌شه» و چند لحظه‌ای بغلم کرد و رفت؛ بعد از جدایی هم دیگه ندیدمش، بعداً شنیدیم دوباره ازدواج کرده، فامیلمون هم چند وقت بعدش ازدواج کرد؛

از اون ماجراها گذشت تا همین امروز؛ تو خیابون بودم که نگاهم به خانمی افتاد با چهره به شدت آشنا، قد متوسط رو به بالا و چشمای درشت، به جا نیاوردمش، به کنارش که رسیدم و صدای مکالمه‌اش با مخاطبش رو شنیدم، فهمیدم که همونه (درسته حافظه تصویری داغونی دارم ولی حافظه صدایی‌ام خوبه) ظرف چند ثانیه تمام خاطرات نصفه و نیمه و محوی که داشتم برام یادآوری شدن، به این فکر کردم اون زمانا که زیاد هم دور نیست طلاق طوری ناپسند بود که حتی چند سال بعدش هم راجع بهش حرف نمی‌زنن و نمیگن که علتش چی بوده ولی حالا «جشن طلاق» می‌گیرن و همه جا جار می‌زنن که به خاطر فلان موضوع و بهمان ماجرا جدا شدیم... از کِی این قدر سقوط کردیم؟ اصلاً چرا سقوط کردیم؟ از همه اینا بالاتر چرا این قدر راحت تصمیمات اشتباه می‌گیریم که دیگه طلاق برامون عادی شده؟ مگه اپلیکیشنه که نصب کنی ببینی خوب نبود بعداً پاکش کنی؟!

(کاش هنوز هم طلاق زشت‌ترینِ حلال‌ها بود، کاش...)