اون همه خواهش و تمنای بدنم رو کردم که سرما نخور، وایسا از دوران حساس کنونی (!) بگذرم بعدش خواستی سرما بخوری، نوش جونت! کلی هم مراعات کردم و حواسم به همه چی بود اما دقیقاً توی اوج کارام زمین‌گیرم کرد؛ یک‌شنبه صبح با یه سنگینی خاصی بیدار شدم، تا ظهرش رو یه جوری طی کردم اما بعدش دیگه افتادم؛ دکتر رفتم و دوا و درمون اینا کردیم تا نهایتاً امروز صبح بهتر شدم خدا رو شکر؛ هر چند هنوز ترکشاش تو جونمه؛

واقعاً هم شرمنده شما دوستای خوبم هستم که نتونستم این مدت برای پستاتون کامنت بذارم؛ این چند روز همه‌اش رو خونه بودم اما تنها عضوم که درد نداشت چشمام بودن و دستام هم فقط اون قدری جون داشتن که روی لینکاتون کلیک کنم؛ نتیجه‌اش شد همین که فقط خوندمتون بدون کامنت؛ مخصوصاً رفیق جان خردادیِ بامعرفتم یعنی فاطمه خانم که قول داده بودم اولین نفر براش عکسای چیزایی که دوست دارم رو بفرستم ولی امان از این بدن بی‌معرفت من که همه برنامه‌هام رو به هم ریخت؛ میزون‌تر که بشم و حس عکس گرفتنم برگرده حتماً عکسا رو تقدیم می‌کنم؛

امیدوارم حالتون خوب باشه و بیماری سراغتون نیاد و اگه اومده زودتر خوب بشید و یه خواهشی هم داشتم که این روزا من رو هم دعا کنید، نمیگم اولین نفر دعام کنید بلکه وقتی همه عزیزانتون رو دعا کردید آخرین نفر اسم این حقیر رو هم اضافه کنید، کارام به مرحله حساسی رسیدن و خیلی نیازمند دعاهاتونم؛ ممنونم.

(چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود)