طرف تا توی یه جمعِ بیش از دو نفر قرار می‌گیره فکر می‌کنه آسمون سوراخ شده و این حضرت اشرف خلق شده تا ریاست اون جمع رو بر عهده بگیره؛

بعد همین طرف دانش‌آموز و دانشجو که هست، کافیه برای چند روز و برای یه موضوعی به عنوان نماینده اون کلاس ایفای نقش کنه، از اون تاریخ تا ابد به خودش اجازه میده با هم‌کلاسی‌هاش به زننده‌ترین شکل ممکن برخورد کنه؛

مشارالیه شانس آورده که با توفیرِ یک تست تونسته دانشگاه فلان بشینه و چون بهمان استاد شهیر یه ترم بهش درس داده (و تازه همون رو هم با نمره 12/25 به زور پاس کرده) دیگه فکر می‌کنه علامه دهره و فوری جسد نظریات عجیبش در باب هر چیزی (هر چیزی!) رو می‌ریزه جلوی مخاطب؛

فرد مزبور تنها افتخاری که بعد از نمره 20 اول ابتدایی کسب کرده این بوده که دخترِ دکتر فلانی یا پسر استاد بهمانی به شدت عاشق و شیداش شده و این هم چند روزی باهاش سر کرده و چون حال نکرده عین دستمالِ مچاله شده پرتش کرده یه گوشه و توی رزومه‌اش هم حتماً قید می‌کنه که یارو در به درم بود اما محلش نکردم؛

همین دوست عزیزمون در رابطه با دوستانش هم همینه؛ به همه (فرقی نداره کی باشه) از بالا به پایین نگاه می‌کنه و به خودش اجازه میده هر طوری که عشقش می‌کشه باهاشون برخورد کنه و به راحتی هر چند باری که دوست داشت با خاک یکی‌شون کنه و توقع هم داره اونا ناراحت نشن و تازه بهش تعظیم کنن و بپرستنش؛

نهایتاً این‌که طرف طوری روی زمین قدم بر می‌داره که انگار نه انگار مقصد همه خاکه و حتی نوح(ع) هم بالاخره عمرش به سر رسید و هیچ کسی بر اون یکی در برابر خدا برتری نداره مگر یه چیزی داشته باشه که برترش کنه.

(با یادی از سگ اصحاب کهف که آدم نبود ولی...)