پیرو ماجرایی که اون روزی گفتم:

از «ما» به «من» رسیدن، زیاد سخت نیست؛

از «تو» به «شما» رسیدن، زیاد سخت نیست؛

از «معرفی می‌کنم، خانوممه/آقامونه» به «بله، ارادت داریم خدمتشون» رسیدن، زیاد سخت نیست؛

از «عزیزم» به «خانوم/آقا» رسیدن، زیاد سخت نیست؛

از «امروز چه خوشگل/خوش‌تیپ شدی» به درویش کردن چشمات و نگاه نکردنش رسیدن، زیاد سخت نیست؛

از خاطره‌سازی به فراموشی خاطرات رسیدن، زیاد سخت نیست؛

در واقع هیچ‌کدوم اینا اصلاً سخت نیستن، حداقل برای منِ مترسکی که عمری دیر اومدن و زود پریدن کلاغا رو دیدم و دیگه عادی شده برام، تنها چیزی که سخته جای خالی‌شه؛ جای خالیش موقع دور دور کردن، گوش کردن آهنگی که جفتمون دوستش داشتیم، مسخره‌بازیامون، درددل کردن و...

(تیتر رو عیناً از یه کتابی به همین اسم به قلم رضا امیرخانی وام گرفتم)