ماشینی با سرعت خیلی زیاد نزدیکم شد و پنج سانتیِ پام متوقف شد؛ یه نگاه به راننده‌اش کردم که مشغول عذرخواهی از من بود، یه نگاه هم به ماشینش کردم که تولید وطن بود و معلوم بود که چند ساله داره می‌گازه و خستگی از تک تک اجزاش می‌بارید؛ اون لحظه فقط یه لبخندِ معمولی تحویل کسی دادم که اگه یک ثانیه دیرتر ترمز می‌گرفت مأمور عزرائیل شده بود و الان سومین روز مرگم بود! چرا؟ چون چاره‌ای نداشتم؛ داد و بیداد می‌کردم یا حتی فحش می‌دادم چی تغییر می‌کرد؟ هیچی.

(زندگی هم همینه؛ گاهی فقط باید لبخند بزنی و از کنار بعضی چیزها، اتفاقات و حتی آدما بگذری و دیگه هم کاری به کارش نداشته باشی؛ ارزشش رو نداره)