کافه‌ نشین جان چند روز پیش لطف کردن و من رو به چالش کتابخوانی دعوت کردن؛ چند روز قبل از اون دعوت هم رفیق گیتاریستمون گفت می‌خوام برات یه کتاب به امانت بیارم بخونی صفا کنی! دیشب که اولین دورهمی گیتاری رو داشتیم، کتاب «انسان‌ها در عصر ظلمت» رو بهم داد! دیدم چقدر دنیا کوچیکه و ناخودآگاه از جانب دو تا دوست خوبم به خوندن یه کتاب دعوت شدم! اما چون قطعاً مدت زیادی طول می‌کشه که بتونم تمومش کنم و عملاً به مسابقه نمی‌رسم، با عرض پوزش از مرحله رقابتی انصراف میدم ولی دو تا از دوستان رو به خوندنش دعوت می‌کنم: عارفه بانو و هانیه خانمِ شالباف؛

دیشب با انواع و اقسام مسائل و به هر کیفیتی که بود، بالاخره اعضای گروه دور هم جمع شدیم؛ یکی از دوستان رو که از قبل و از زمان کلاسای تئوری موسیقی می‌شناختم و عین برادرم می‌مونه، این طوری بگم که من رو دیدید؟ اون رو هم دیدید! (ایشون همونه که اول پست گفتم بهم کتاب امانت داد) اما در مورد اون یکی دوستمون هر جفتمون زیاد مطمئن نیستیم، قرار شد دو-سه جلسه کار کنیم اگه دیدیم به سرانجامی نمی‌رسیم، عذرش رو بخواهیم؛ نوازنده خوبیه و از ما دو تا یه سر و گردنی بالاتره اما خب به عنوان هم‌گروهی تا الان که چندان دل‌چسب نبوده؛

دیروز از اول صبح تا موقعی که خوابم ببره داشتم به این فکر می‌کردم چقدر معمولی‌ام و با چه چیزای کوچیکی حالم خوب می‌شه و کلی دلم برای خودم سوخت! و ضمناً چقدر هم عادت کردم نیمه پر لیوان رو ببینم؛ از همه اینا بالاتر چقدر هم ساده‌ام (و نه ساده‌لوح) که چقدر تلاش می‌کنم ساده زندگی کنم و به همه چی ساده نگاه کنم و از پیچیدگی دوری می‌کنم؛ اطرافیان بهم گفته بودن اما تازه دیروز خودم، خودم رو دیدم! (توی این قسمت چقدر گفتم «چقدر»!)

امروز صبح که داشتم املت بر بدن می‌زدم (جای شما خالی) به این فکر می‌کردم اونایی که تصور می‌کنن خیلی زرنگ و فلان تشریف دارن، واقعاً جا داره دلمون به حالشون بسوزه! طرف کل زندگی‌اش رو وقف این کرده که چه جوری رِندی کنه و از همه چی و همه کسی سر در بیاره و دائم با این و اون درگیره اما توی زندگی خودش مونده! هر کی هم فکر می‌کنه این قسمت مخاطب خاص داره بیاد توی کامنتا از جمع عذرخواهی کنه چون مخاطب خاص نداشت، همین جوری به ذهنم رسید؛

دیشب استاد درس فارسی عمومی (دوران کارشناسی) رو توی خیابون دیدم، اون من رو ندید ولی من دیدمش؛ زیاد سنی نداشت، خانومی بود نهایتاً 35 ساله ولی همه کلاس ازش حساب می‌بردن جز من! بی‌احترامی بهش نمی‌کردم ولی خیلی باهاش سر به سر می‌ذاشتم و شوخی می‌کردم، خودم هم نمی‌دونم چرا؟! چون ادبیاتم خوب بود (توف به ریا البته، توف توف!) و همیشه به راحتی از پس سوالاش بر می‌اومدم بیش‌تر حرصش می‌گرفت که نمی‌تونه با اون وسیله ساکتم کنه! نهایتاً هم آخر ترم شد و با 18 پاس شدم رفت.

(نمی‌دونم چرا دو روزه این قدر به موردی نوشتن ارادت پیدا کردم!)