هنوز 8 ساله‌اش نشده، سر جمع دو ماه هم نیست که خانواده‌اش دستش رو گرفتن بردنش اون کله دنیا، هنوز هم کارای اقامت و تابعیتشون تکمیل نشده اما وقتی باهاش حرف می‌زنی، از شهر و کشور غریب با عنوان «شهر من» و «کشورم» یاد می‌کنه و رُک میگه دیگه دوست نداره برگرده ایران زندگی کنه و الی آخر؛ این بچه که تمام لحظات عمرش لای پر قو و ناز نعمت بوده و هیچ وقت کم‌ترین کمبودی نداشته، توی این سن دچار بحران هویت شده، بزرگ‌تر بشه قراره چی بشه؟ کجای کار می‌لنگه؟ این‌جا چی دیده که اون جا رو وطن خودش می‌دونه؟ یا شاید هم اون جا یه چیزی دیده که دیگه ایران رو دوست نداره؛ نمی‌دونم اما هر چی که هست من رو بدجوری نسبت به نسلای بعد خودمون می‌ترسونه، خیلی بد.

(موقعی که می‌خوان روی بچه اسم بذارن به کم‌تر از «آریوبرزن» و «رودابه» رضایت نمیدن اما یادشون میره هویت ایرانی رو یادش بدن)