چند سال پیش که دوران اوج فیس‌بوک بود و تازه یه خورده با فتوشاپ آشنا شده بودم، همه ذوقم این بود که بین کارای خواننده‌های مورد علاقه‌ام بگردم دنبال یه تیکه شعری که باهاش حال کنم و روی یه عکسی (که معمولاً هم تصویر خود خواننده بود یا تصویری مرتبط با شعر) به صورت تایپوگرافی کار کنم و به عنوان کاور پیجم ازش استفاده کنم؛ تقریباً هم هر روز یا هر یه روز در میون این کار رو انجام می‌دادم و همین جوری حدودای 100 تا طرح شده بود؛

یه شب (که اگه اشتباه نکنم شب یلدای اون سال بود) اقوام تصمیم گرفتن کاورای من رو تماشا کنن و راجع بهش کامنت شفاهی بگن؛ بر حسب اتفاق یکی از پسرامون چند وقت قبلش رفته بود خواستگاری و علی‌رغم این‌که موافقت غیرمستقیم پدر خانوم رو گرفته بود اما از طرف خانواده خودش به دست‌انداز خورده بود و حسابی پریشون بود (البته یه مدت بعدش رضایت دادن و ازدواج هم کردن) و اون شب وسط اون همه شادی و خنده به خاطر دپرس بودنش و ریشی که از روی ناراحتی انبوه شده بود، توی چشم بود و همه ما سعی می‌کردیم یه جوری هواش رو عوض کنیم؛ خلاصه همه عزیزان نظراتشون رو گفتن و آخرین نفر نوبت به ایشون رسید که خیلی خلاصه و کوتاه گفت: چه دنیای قشنگی داری، قدرش رو بدون؛

از اون دوران گذشت، روز به روز هم سر خودم رو با کارای مختلف و آدمای رنگارنگ شلوغ و شلوغ‌تر کردم، طوری که گاهی اصلاً نمی‌فهمم چه جوری شنبه به پنج‌شنبه می‌رسه تا این‌که امروز صبح دکمه Pause این زندگی پرشتابم رو زدم و یه نگاه اجمالی انداختم به تمام این چند سال و الان خودم؛ دیدم چقدر اضافات تو دنیام ریختم و چقدر از «خودم» غافل شدم؛ اون زمان اگه دل‌خوشی‌هام محدود به چند تا چیز کوچیک بود الان دیگه اصلاً چیزی نیست که دلم بهش خوش باشه، در حقیقت هست اما مثل ماه شب چهاردهیه که پشت ابر مونده و نمی‌شه از زیبایی‌اش بهره برد؛ دیدم خیلی از ابرای زندگی‌ام واقعاً لزومی ندارن که باشن، دنیام لازم نیست جوری بزرگ باشه که «خودم» توش گم بشم، همین که حالِ دلم خوب باشه و لبخندی که روی لبم می‌شینه واقعی باشه، کافیه و بیش‌تر از هر چیز دیگه‌ای ارزش داره.

(دنیا، کوچیکش قشنگه، زیادی بزرگش کنی هر چیزی توش می‌بینی جز زیبایی؛ که البته این قطعاً با طرز فکرای کوچیک فرق داره)

(یه چیز دیگه: این چه فازیه به «زندگی» و «مردگی» و «تازگی» و... میگن «زنده گی» و «مرده گی» و «تازه گی» و الی آخر؟ از کِی املای بعضیا طوری آب رفته که این دست بدیهیات رو غلط می‌نویسن؟ فلان مدرکِ فلان زبان خارجی دارن اما زبان مادری رو می‌لنگن؛ هنوز داغ «هـ و کسره» تازه است که به جای «شب سیاه» میگن «شبه سیاه» یا «خانه» رو میگن «خانِ»، دیگه جان عزیزان‌تون یه خورده مراعات کنید، زشته به خدا؛ قصد جسارت به هیچ دوستی رو هم ندارم پس کسی حق نداره ناراحت بشه)