از اون دست موجودات «کم دوست»ـم ولی همون چند تایی هم که دارم آخر و عاقبتشن! شما تصور کنید که بعد از چند ماه (چند ماه؟) رفیقم رو دیدم و باهاش یه سر رفتم تا اون دانشگاهِ در شرفِ خراب شدگی (!) بعد کارمون که تموم شد توی راه برگشت بودیم که گفت «بعضی حرفات تو بساط هیچ عطاری پیدا نمی‌شه، یه خورده از اون حرفات بزن شاد بشیم»! یعنی کاملاً غیرمستقیم بهم گفت خوب «چرت و پرت» میگی! یعنی خرابشم که همیشه لطفش حامل شالم (!) نه یعنی چیزه... شامل حالم شده!

(چرت و پرت نگیم چی کنیم؟ والا)