همه‌مون اندازه موهای سرمون (شاید کمی هم بیش‌تر!) شنیدیم که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست و باید حتی در اوج سختی هم بگیم الهی شکر؛ خود من که دارم اینا رو می‌نویسم همیشه موقع گرفتاری شُکر می‌کردم ولی راستش اعتقاد چندانی بهش نداشتم و صرفاً به قصد این‌که ناشکری نکرده باشم، بود؛ یه موضوعی (که اصلاً مهم نیست چی بود، چون ربطی به حرفام نداره) قریب به 5 سال پیش برام پیش اومد که خیلی ناراحتم کرد، طوری بابتش اذیت شدم که تا همین چند روز پیش وقتی یادش می‌افتادم پکر می‌شدم و وسط همه غرغرایی که می‌کردم یه شُکر هم می‌گفتم که مبادا سوسک بشم!

اما توی این چند روزی کلی اتفاقات مختلف برام افتاد که یکی‌اش دقیقاً مربوط به همون ماجراست و حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم درسته خیلی بهم سخت گذشت و ناراحتی کشیدم، بالاخره 5 ساله و کم نیست اما چقدر خوب شد که اون جوری شد؛ به جاش طی این مدت حسابی آب‌دیده شدم، تجربه کسب کردم، بیش‌تر دنیا و آدماش رو دیدم و شناختم، به قول خودمون مَردتر شدم (هر چند هنوز هم معتقدم پسرکی بیش نیستم) و الان تازه قدر و قیمت یه چیزایی رو متوجه میشم، پس دیگه از این به بعد با اعتقاد کامل تو موقعیتای تلخ خدا رو شکر می‌کنم حتی بیش‌تر از وقتای سرحالی؛ چون روز خوش رو که همه می‌دونیم چرا باید شُکر کنیم ولی وقت ناخوشیه که فقط اون بالاییه خبر داره نتیجه‌اش چیه و بابت همون باید... پس الهی شکر.

(خدایا می‌شه من رو ببخشی بابت همه غرغرایی که کردم؟ نمی‌دونستم اون همه تلخی مقدمه این شیرینیه؛ مرسی)