دیروز با همون دوستم که معرف حضورتونه از ساعت 6:30 صبح زدیم بیرون که به اتفاق بریم تهران، یه سری خرید اینای تکنولوژیکی‌طوری‌اش رو انجام بده و منم به عنوان ناظر (!) حضور داشته باشم؛ از ماجراهای رسیدن و قصه‌های مترو و برخورد با افراد مختلف که بگذریم، می‌پردازم به اصل مطلب؛

القصه دوستمون برای خرید باتری لپ‌تاپ، باتری موبایل پدرش و کاور برای گوشی خودش اومده بود اما باتری لپ‌تاپی که خرید دقیقاً مشخصاتی که دنبالش بود رو نداشت، باتری موبایل رو هم پیدا نکرد؛ کاوری که می‌خواست بخره رو هم من وِتو کردم (!) و به سلیقه بنده خرید؛ این وسطا منم چشم‌ام به یه اسپیکر بلوتوثی خورد، رفتم داخل فروشگاه اون رو ببینم، اتفاقی نگاهم به یه پاوربانک خورد؛ مدلی که خیلی وقت بود می‌خواستم بخرمش ولی هی پشت گوش می‌انداختمش، همین جوری بی‌خودی و خودآزار طوری! اون رو خریدم، رفیقم دید خوبه، اون هم یکی خرید؛ موقع خارج شدن هم اسپیکره با چشم گریون برام دست تکون می‌داد و می‌گفت: باز منو کاشتی رفتی، تنها گذاشتی رفتی، دروغ نگم به جز من، یکی دیگه داشتی رفتی! [اگه شما الان با این شعر قِرِتون گرفته اشکالی نداره، راحت باشید!]

کارمون که تموم شد نهار خوردیم (جاتون خالی البته) ساعت 2 ظهر شده بود که رفیقم گفت حالا چی کنیم؟ چند تا گزینه داشتیم که در نهایت دو تا به فینال رسیدن: برج میلاد و کاخ سعدآباد؛ در این‌جا شاهد رقابت تاریخ و مدرنیته بودیم که در نهایت تک آوردیم و سعدآباد پیروز شد! چون دفعه قبلی حماسه سعدآبادنامه رو خلق کرده بودم (!) و کلی عکس داشتم و حسابی از نظر تصویری تأمین بودم، این سری به جز چند تا سلفی (که یکی‌شون رو بالای پست می‌بینید) عکس دیگه‌ای نگرفتم و به جاش با عمیق تماشا کردن لذت بردم و به عنوان راهنمای دوستم فعالیت می‌کردم!

فقط چند تا نکته؛ اولی‌اش این‌که موزه پوشاک (که قبلاً کاخ شمس بوده) بالاخره باز شده و من چون اطلاع نداشتم بلیتش رو تهیه نکردیم و چقدر حیف شد؛ بعدش این‌که طبقه پایین «کاخ مرمر» (اقامتگاه محمدرضاشاه پهلوی که بهش «کاخ سفید» هم گفته می‌شه و بعد انقلاب بهش گفتن «کاخ ملت») که گویا فرح پهلوی آثاری از کشورای دیگه رو اون جا نگهداری می‌کرده، الان خودش یه موزه مستقل شده تحت عنوان «هنر ملل» که باز هم چون بی‌اطلاع بودیم بلیتش رو تهیه نکردیم و کلی دلم سوخت چرا که مجموعه بسیار غنی و زیبایی هم هست؛

«کاخ سبز» (اقامتگاه رضاشاه پهلوی) که رفته بودیم و محو زیباترین کاخ مجموعه بودیم، چشممون به تاج پهلوی خورد! یه لحظه شوک شدم، گفتم این الان علی القاعده باید تو موزه جواهرات باشه، نه این‌جا؛ که همون لحظه توضیحات زیرش رو خوندم که نوشته بود «اهدایی پروژه ملی معمای شاه»؛ که اگه از اون لفظ «ملی» و اشکالات بزرگی که بهش وارد می‌دونم بگذریم (و قبلاً راجع به نحوه روایت قصه و کنفرانس تهران بهش توپیدم) از گریم خوبی که باعث شباهت بدون انکار بازیگران به شخصیتای واقعی شده و طراحی عالی بعضی اِلِمان‌ها مثل همین تاج نمی‌شه گذر کرد؛ نشون به اون نشون که من طی چند سال اخیر سه بار موزه جواهرات رفتم و این تاج رو از نزدیک دیدم و تمام جزئیاتش رو حفظم ولی دیروز به راحتی فریب خوردم و فکر کردم خودشه!

برای خروج از مجموعه چون خیلی خسته بودیم و عملاً پا نداشتیم (!) با تاکسی ون‌هایی که اون جا بود تا دم در خروج رفتیم که یه ساختمون سفید و جذابی رو دیدیم، از راننده پرسیدیم ایشون کی باشن؟ که جواب شنیدیم این‌جا کاخ ملکه مادر (تاج الملوک) بوده که الان محل تشریفات نهاد ریاست جمهوریه؛ اتفاق خیلی خوبی بود، چون به خاطر مسائل امنیتی آدرس و عکسش توی هیچ نقشه‌ای نیست و همین که از این فاصله تونستم ببینمش، حال داد؛ چند تا هم مأمور اون اطراف پرسه می‌زدن و هیچ راهی برای رسیدن بهش وجود نداشت؛

توی اتوبوس که نشسته بودیم و منتظر پر شدن ماشین بودیم، دیدم یکی از استادام اومد داخل! همون استادمون که براتون تعریف کردم چقدر سخت‌گیر بود اما تونستم ازش 20 بگیرم؛ بعدش هم که برگشتیم خونه شام خوردیم و خوابیدیم و اتفاق خاصی پیش نیومد! احیاناً انتظار ندارید که از شام‌ام هم خاطره داشته باشم؟! :))

(جای همه دوستان هم خالی بود، به خصوص حضرت مستطاب هولدن الکالفیلد السلطنه که کار داشت نتونست به ما ملحق بشه)