تصور کنید به مانند یک مار زخمی که دور خودش حلقه زده و دچار افسردگی و یأس شدید فلسفی شده و ذره ذره پوسیدنش رو مشاهده می‌کنه، یه گوشه نشسته بودم که رفیقم بهم زنگ زد و طبق معمول حرفامون از جدی شروع شد و به لوس‌ترین شوخیای عالم ختم شد! یه تیکه‌هایی‌اش رو براتون نقل می‌کنم:

در حالی که خودش زنگ زده بود اما گفت: چرا هی زنگ می‌زنی مزاحم میشی؟

منم کم نیاوردم و گفتم: کاریه که از دستم بر میاد!

[...]

گفت: راستی اون روزی که خواستیم بریم تهران چی بپوشم؟

گفتم: مگه دختری که دغدغه «چی بپوشم» داری؟

گفت: نه خب، مهمه!

گفتم: پیژامه آبی راه راه بپوش، تا سینه‌ات هم بکش‌اش بالا!

گفت: ایده خوبیه!

[...]

گفت: راستی خونه‌تون کجاست؟ [بماند که همسایه‌مونه]

گفتم: ما طبقه بالایی شماییم ولی شما رو نمی‌دونم کجایید!

گفت: به نظرت الان سرویسای اطلاعاتی ما رو شنود کنن، فکر نمی‌کنن ما جاسوسیم و داریم رمزی حرف می‌زنیم؟!

گفتم: خب هستیم دیگه، مگه نیستیم؟ منتها ما ستون ششم هستیم!

[...]

بعد از نیم‌ساعت حرف زدن، تازه گفت: کجایی الان؟

گفتم: سر کار؛

گفت: می‌دونستم!

[...]

گفت: تا حالا فکر کردی یه گراز با کمرش راه بره چه جوری می‌شه؟

گفتم: آره، عین این می‌مونه که به صورت کرال پشت راه میره!

[...]

گفت: خب دیگه، بسه! خدافظ!

گفتم: قربانت، خدافظ!

گفت: باشه، دستتم بکش!

تقریباً نیم‌ساعت همین جوری اراجیف گفتیم که طبیعتاً قابل پخش‌هاش (!) رو براتون گفتم و بقیه یا در حدی بودن که انگار نه انگار خانواده از این‌جا رد می‌شه (!) و یا در حدی بودن که اگه در جریان ماجرای مفصلش نباشید متوجهش نمیشید و توضیح دادنشون هم چند تا پست مستقل می‌طلبه؛ به نظر شما من الان دلیلی دارم عین همون ماره که اولش گفتم به خودم بپیچم؟ پس می‌خندم! D:

(بدانید و آگاه باشید که مار اصولاً از فلسفه درک خاصی نداره پس در نتیجه هیچ وقت هم دچار یأس فلسفی نمی‌شه و پیرو این موضوع خط اول رو به حساب الکی خوش بودن نویسنده‌اش بذارید!)