یه استادی داشتیم که البته استاد من نبود اما جزو اساتید معروف بود، تعریفش رو زیاد شنیده بودم، ولی نه به خوبی، حتی تعریفش رو به بدی هم نشنیده بودم، بلکه تعریفش رو به خنثی بودن شنیده بودم؛ هر چند درسی که ارائه می‌کرد تخصصی بود اما زیاد مهم نبود، سال‌ها تدریس کرده بود و چند سالی بود که یه سری مشکلات روحی پیدا کرده بود و گاهی کلاً می‌رفت یه عوالم دیگه؛ معتاد و اینا نبود، مسائل شخصی باعث این موضوع شده بود، بابت همین موضوع مجرد هم بود؛ تقریباً 40 و خورده‌ای، نزدیکِ 50 سالش بود اما خب؛

عموماً هم با ترمای اول و دوم سر و کار داشت که خب ماهیت اون درس همین بود، باید ترم اول یا نهایتاً دوم پاس می‌شد (بماند که خودم ترم 5 پاسش کردم، فقط چون می‌خواستم با این استاد بر ندارم) و همه هم توجیه بودن که بعضی حرفا و حرکات ایشون رو نباید جدی گرفت، چون حال خودش دست خودش نبود؛ ترم آخر که بودم (یک سال و اندی پیش) شنیدیم که باز دسته گل آب داده و از یکی از خانومای ترم یک خواستگاری کرده، همون جلسه اول و اونم وسط کلاس و دقیقاً زمان حضور و غیاب! به این صورت که اسمش رو خونده و تا چهره‌اش رو دیده خیلی رُک گفته زن من میشی؟ اون خانوم هم چون نمی‌دونسته ماجرا چیه فوری رفته بود حراست و بعدش هم می‌خواست بره ازش شکایت کنه به جرم مزاحمت! که خب با وساطت ما پیشکسوتا (!) بی‌خیال شد؛

امروز صبح کاملاً ناخودآگاه یاد این ماجرا افتادم، الان که حسابی از اون روزا فاصله گرفتم و راحت‌تر می‌تونم جریانات رو بررسی کنم، می‌بینم حالا اون بنده خدا که بیمار بود اما حتی افراد سالم هم گاهی توی چنان وضعیت خاصی قرار می‌گیرن که حرفی که می‌زنن و کاری که انجام میدن، دست خودشون نیست وگرنه هرگز مرتکب اون رفتار نمی‌شدن، درسته که قطعاً ناراحت کننده است اما لازم نیست همه رو به یه چشم ببینیم و فوری واکنش سخت نشون بدیم، شاید اگه ما هم جاش بودیم به مراتب بدتر عمل می‌کردیم.

(شاید خود من هم روزی همچین حرکتی زدم و الان یادم نمیاد...)