(عکس: فرارو)

یکی از آشنایان ما از اون مصدقیا بوده، از اونا که شعار می‌دادن «یا مرگ یا مصدق»؛ هم قیام 30 تیر رو دیده و هم کودتای 28 مرداد رو؛ وقتی شاه از کشور متواری شد و دکتر فاطمی سقوط سلطنت رو اعلام کرد و محمد مصدق رو همه کاره کشور معرفی کرد، بین اون جمعیتی بود که تشویقش کردن و جشن آزادی گرفتن اما... وقتی کودتا به سرانجام رسید با خودش گفت «ایران دیگه ایران نمی‌شه» و رفت آلمان غربی؛ برای این آلمان غربی رو انتخاب کرد که به وطن نزدیک باشه و اگه روزی جای زندگی شد، سریع برگرده؛

25 سالی گذشت تا بهمن 1357 ؛ از اون تاریخ هم 38 سالی گذشت، در سال یکی-دو ماهی هم میاد ایران اما جاهایی نمیره که یاد اون روزا براش زنده بشه، میره شیراز پیش حضرت حافظ، میره شمال کنار دریا قدم می‌زنه، میره کوه و از هوای تازه استفاده می‌کنه ولی زیاد توی شهر (مخصوصاً شهر تهران) نمی‌مونه، میگه «هر چند ایران پاره تن منه و یک عمری حسرت وطن به جونم مونده اما... سختمه توی خیابونایی نفس بکشم که شاهد ذبح شدن احساسات من و هم‌نسلانم بودن؛ همون جا توی آلمانِ متحد بمونم راحت‌ترم تا خاطرات تلخی برام زنده بشن که ترجیع بندشون اعدام حسین فاطمی و غریبانه مُردن دکتر مصدق هستن»؛ این عزیز ما خودش یه پا تاریخ ناطقه، سن و سال قابل توجهی هم داره اما طوری زخم اون روزا براش تازه است که انگار همین دیروز کودتا شده؛ همیشه هم میگه «اگه برگردم به قدیم، هر طوری که شده مصدق و آیت الله کاشانی رو هوشیار می‌کنم ولی حیف که...».

(تیتر مطلب هم از ترانه «کافه رویا» از علی کمارجی‌نژاد با صدای رضا یزدانی الهام گرفته شده)