از این گربه پرشین‌ها که صورت تختی دارن و چشماشون شبیه دکمه است و بینی‌شون هم عملاً فقط دو تا سوراخه، که دیدید؟ بهشون میگن «فِلَت»؛ خلاصه امروز توی راه محل کارم بودم که دیدم اون جونور فروش (!) آشنامون یه چیز پشمالوی سفید کوچیکی گرفته بغلش، اولش فکر کردم خرگوشه اما دیدم گوشش خیلی کوچیک‌تره، یه خورده که بیش‌تر دقت کردم دیدم یه بچه گربه پرشین فِلَته، نتونستم آبروداری کنم و جلوی خودمو بگیرم و با نهایت پررویی بغلش کردم، بدنش اندازه کف دست من بود و دمش هم 5-6 سانتی‌متر بود، سرش رو که بالا گرفت ببینه چه خبره و چرا این دست اون دست قبلیه نیست، چشمای آبیِ دکمه‌ایش با چشمام گره خورد و یه لحظه نفسم حبس شد، بس که این فسقلیِ پشمالو زیبا بود؛ تازه از شیر گرفته بودنش و دائم غرغر می‌کرد و هر از چند دقیقه‌ای یه میوی ضعیفی هم ازش شنیده می‌شد؛ بدجوری وسوسه شدم بخرمش اما با شناختی که از روزمرگی‌های الانِ خودم دارم مطمئن بودم که حتماً به زبون بسته سخت می‌گذره چون زمان زیادی برای رسیدگی بهش ندارم؛ و این چنین بود که کوچولوی مزبور حسابی دلبری کرد ولی آخرش شانس آورد که دمش توی تله مترسک، گرفتار نشد!
(از همین تریبون پرانتزی جا داره یادی کنیم از «ببری خان»!)