دیشب عروسی همون فامیلمون بودیم که هفته پیش حنابندونش بود اما... برای اولین بار به عمرم، نمی‌دونم چرا توی شادترین مراسمی که می‌شه تجربه‌اش کرد، شاد نبودم، یه غمی ته دلم در حال وول خوردن بود، حتی وقتی با ساقدوش‌هاش اومدن سر میزمون و با لبخند باهاش برخورد کردم و حتی از اون بالاتر شب موقع خداحافظی که در آغوش گرفتمش و به خودش و خانومش تبریک گفتم و برای جفتشون آرزوی خوشبختی کردم، اون لبخند و تبریک و آرزویی که کردم حرف دلم نبود، نمی‌دونم شاید چون خیلی برام عزیز بود از آینده‌اش می‌ترسیدم ولی هر چی که بود دیشب هر چیزی که از خودم به صاحب مجلس نشون دادم خودِ واقعی‌ام نبود، بازیگر درونم بود؛ فقط امیدوارم زمان بهم ثابت کنه این ترس دیشبم، الکی بوده و خوشبخت‌ترین زوج دنیا بشن.

(عنوان مطلب هم که مشخصه از ترانه سیامک عباسی عزیز وام گرفتم)