دیشب حنابندون یکی از اقوام درجه یکمون بود که این «درجه یک» ایهام داره! هم به معنی خویشاوند نزدیک و هم به معنی عزیز بودن که اندازه برادر بزرگ‌تر برام دوست‌داشتنیه؛ داشتم می‌گفتم، دیشب حنابندونش بود و تا نیمه‌های شب حسابی خوش گذروندیم، به نحوی که اون یکی فامیلمون که صاحب باغن (با این توضیح که همگی مذکر بودیم، پس حساس نشید!) کم مونده بود با پس گردنی پرتمون کنه بیرون، بنده خدا خوابش می‌اومد خب، حق داشت؛ امروز ظهر هم پارت دوم مراسم دیشب رو توی استخر سر باز همون باغ ادامه دادیم، جای آقایون جمع خالی؛

بعدش اومدم خونه دیدم بَح! عمو کامیارمون دوباره با قدرت به میادین وبلاگی‌جاتی (!) برگشته، بر همه دوستان بدون استثنا اجباریه که حتماً مشتری مطالب عمو بشن و باید اضافه کنم بر وبلاگ‌نویسانی که عضو بیان هستن دنبال کردن عمو از نون شب هم واجب‌تره؛ هواشو داشته باشید، از اون خوبای روزگاره؛

بعدترش (!) هم این‌که گویا دوباره سوژه رادیوبلاگی‌ها شدم و این سری باید خسارات مربوط به کودتای نافرجام ترکیه رو جبران کنم! خدا خیرشون بده، فک مبارکم زیر بار شدت خنده داغون شد! :))

(امیدوارم جمعه شما هم مثل جمعه من همین قدر خوشحال و باحال سپری بشه)