سه سال و پنج روز پیش بود که برای اولین بار دیدمش، یعنی 25 تیر 1392 ؛ بدون این‌که شناختی از قبل داشته باشم، حس مثبتی بهش پیدا کردم؛ ادبیاتش موقع صحبت کردن و شوخی‌هاش و... خاص بود، از اون جنسی بود که دوست داشتم و دروغ چرا؟ منو تا حد زیادی یاد اون دوستم که چند روز پیش براتون تعریف کردم، می‌انداخت؛ از همون اول صبور بودنش برام جذاب بود، سوتی‌هایی که الان خودم بهشون فکر می‌کنم باعث خنده‌ام میشن رو با حوصله برام توضیح می‌داد، انگار که چیزی در حد شکافتن اتم باشه، همون قدر دقیق؛ هنوز یک ماه نگذشته بود که بابت موضوعی اعصابم به شدت خورد بود، طوری هم اعصاب نداشتم که توی مسیر تصادف کردم؛ ماشینی که بهش زدم چیزی‌اش نشد اما چراغ جلوی من شکست؛ طبیعتاً بدون تمرکز کافی رفتم پیشش، تمرینم رو خیلی بد اجرا کردم، وسطاش بودم که گفت «مترسک خوبی؟» و منم گفتم «راستش نه اما مهم نیست» که در جواب بهم گفت «خیلی هم مهمه، این موسیقی و درس و دانشگاه و اینا همه‌اش برای وقتیه که حالت خوب باشه، چیزی هم از خودت مهم‌تر وجود نداره، اول خودت خوب باش بعدش به چیزای دیگه هم می‌رسی وگرنه فایده‌ای نداره، اگه به من اعتماد داری، می‌تونی باهام حرف بزنی و درددل کنی، اگه بتونم کمکت می‌کنم» و درسته که اون لحظه فقط گفتم «چشم» و هیچی نگفتم ولی اون روز آخرین باری بود که اون شکلی غلیظ عصبی شدم و دیگه هیچ وقت تکرار نشد؛ دلم قرص شده بود به شخصی که ظرف سه هفته بهش اعتمادم جلب شده بود، اونم کسی مثل من که از بس نامردمی دیدم که اعتماد کردن برام خیلی سخت شده، چیزی در حد کنار هم قرار گرفتن آب و روغن ولی... راستی متوجه شدید همه اینا تا الان راجع به استاد موسیقی‌ام بوده؟

دوستانی که ساز دست گرفته باشن تأیید می‌کنن که تقریباً یک سال اولش خیلی سخته، چون الفباش با الفبای تمام زبان‌ها متفاوته و نمی‌شه درکش کرد که چرا فلان نُت این‌جوری گرفته می‌شه و اون یکی نُت اون جوری؟ طوری خوشمزه و با مثالای واقعی (مثل زندگی شهری و مشاغل مختلف و...) این مسائل واقعاً خشک تئوری موسیقی رو آب کرد ریخت ته حلقم که دیگه برام غیرقابل فراموش کردن شده؛ اما این همه ماجرا نیست، اصل قضیه اینه که تمام این مدت علاوه بر درس موزیک، درس آرامش هم بهم داد، منِ مترسکی که فوق‌العاده بی‌حوصله و عصبی (یه چی در حد نقشایی که حامد بهداد بازی می‌کنه) و کم صبر بودم، رو به حالت معکوسش تغییر داد، هر چند هنوزم خیلی کار دارم تا به اون سطح مطلوبش برسم ولی وقتی به اون دوران گذشته فکر می‌کنم، با خودم میگم چقدر تحمل کردنم برای اطرافیان سخت بوده؛

تمام این سه سال و پنج روز خیلی مواقع پیش اومده که نیاز به یه سنگ صبوری داشتم که در درجه اول خوب بشنوه و در درجه دوم منو خوب بشناسه تا بتونه راهنمایی‌ام کنه و ضمناً باهاش «خودم» باشم، در کنارم بوده؛ شماره‌اش رو بهم داد که حرفی این‌جام نمونه و نموند؛ می‌تونست کمکم نکنه و مثل یه غریبه‌ای که اتفاقی هنرجوش هم هست از کنارم بگذره و بگه «خب، به من چه؟» ولی در عوض حتی یک بار هم از سر بازم نکرد و گاهی که حرفا طولانی می‌شد بعد کلاس هم از زمان استراحتش برام می‌زد و بهم مشاوره می‌داد؛ باز هم میگم می‌تونست اهمیتی نده اما هوامو داشت؛ هر دفعه‌ای هم که حرفامون تموم می‌شد و می‌گفتم «خیلی ممنونم استاد، ایشالا جبران کنم» جواب می‌داد «همین که حالت خوب باشه برای من کافیه» و طی این مدت هم فقط یه بار ازم چیزی خواست اونم شارژر بود که کاملاً تصادفی اون روز پیشم بود چون عادت ندارم با خودم شارژر حمل کنم و یه بارم دنبال موردی برای پر کردن این فُرمای پایان نامه ارشدش بود که خودم پیشنهاد دادم توی جامعه آماری‌اش باشم و کلی هم استقبال کرد؛ همون یک باری هم که براش کادوی تولد بردم حتی انتظار نداشت یادم باشه و با همون حرکت کوچیک ذوق کرد.

(خیلی وقت بود می‌خواستم راجع بهش بنویسم تا این‌که این پست میم جان و کامنتی که برای این مطلب آبان دختمون خواستم بنویسم بهونه نوشتن دستم داد؛ چون طولانیه اگه حس خوندن ندارید فدای سرتون و اگه هم که خوندید دمتون گرم)