آره، 5 سال پیش شب کنکور کارشناسی بود که از شدت استرس نمی‌تونستم حتی زیرنویس تلویزیون رو بخونم، چه رسد که بخوام درس هم بخونم و احیاناً تستی هم بزنم؛ اون روز و روزگار برعکس الان، خیلی از سربازی می‌ترسیدم (الان فقط بابت وقتی که تلف می‌شه ازش بدم میاد وگرنه دیگه ترسی ندارم) و فکر می‌کردم اگه سرباز بشم، چی قراره بشه؛ دقیقاً همون شب، مهمونی یکی از اقوام بود و همه فامیل می‌خواستن برن خونه‌شون و منم که درس بخون نبودم، رفتم اون‌جا تا حداقل حواسم یه خورده پرت بشه؛ این عزیز دلی هم که میزبان ما بودن، خیلی اهل شوخیه و اتفاقاً با منم صمیمیه و تا قیافه رنگ و رو رفته‌ام رو دید، فوری زد به کانال شوخی و عین دو ساعتی که خونه‌شون بودیم دائم سر به سرم گذاشت طوری که دیگه از شدت خنده، هم کبود شده بودم و هم تک تک عضلات شکم‌ام درد گرفته بودن!

فرداش شد، من و دوستم (همون دوستم که قبلاً طی پستای «مرسی غلیظ» و «چهار سال پیش، کنکور!» ازش یاد کردم) هر چند که رشته‌هامون متفاوت بود اما هم‌زمان آزمون داشتیم و حوزه‌هامون هم البته فرق داشت؛ قبلش به هم اس‌ام‌اس دادیم و برای اون یکی آرزوی موفقیت کردیم؛ وقتی شروع شد و دفترچه رو باز کردم، علی‌رغم این‌که خیلی تلاش کرده بودم اما انگار دفعه اوله با این سوالات مواجه میشم، همون مدلی برام تازه بودن؛ وقتی می‌خواستم جواب بدم به چشم دانش‌آموزی که بارها اینا رو خونده بهشون نگاه نکردم، بلکه به عنوان یه فرد عادی سوال رو می‌خوندم و بین جوابا اونی که به نظرم منطقی‌تر بود (!) رو می‌زدم؛ بعد از تموم شدن کنکور با اولین کسی که حرف زدم همون دوستم بود؛ جفتمون در جواب «چی کردی؟» گفتیم که «نمی‌دونم، شاید امسال قبول نشم» (دقیقاً همین قدر مودبانه!) و تا روز اعلام نتایج، خودمون رو به هر کاری مشغول کردیم تا کم‌تر بهش فکر کنیم و زودتر برامون بگذره و آخر سر هم جفتمون دانشگاه آزاد قبول شدیم؛

همه اینا رو گفتم که بگم درسته اون روزا خیلی خیلی خیلی روزای سختی بود چرا که هنوز امکان پذیرش بدون کنکور فراهم نبود و حتی برای همین دانشگاه آزادی که الان اکثر واحداش بدون آزمون دانشجو می‌گیرن (که باز با همه این اوصاف هر چند وقتی خبر تعطیلی یا ادغام چندتاشون منتشر می‌شه) هم ما استرس کشیدیم ولی به جرأت میگم بهترین روزای زندگی‌ام همون روزا بودن و الان که بهش فکر می‌کنم، درسته میگم «یادش بخیر» اما پشت بندش چنان آه حسرتی از عمق نهادم بلند می‌شه که کاش، هنوز با اون رفیقم مثل قبل بودیم؛ درسته الان به قدری دوست خوب و بامعرفت اطرافم دارم که دیگه کم‌تر جای خالی اون یه نفر رو حس می‌کنم اما... بالاخره هر گلی بوی خودش رو داره.

(مطمئنم که این‌جا رو نمی‌خونه اما اگه یک درصد احتمال بدیم که خواننده‌ام باشه، دلم می‌خواد جلوی جمع با صدای بلند و عین یه مَرد پای اشتباهم بایستم و بگم: می‌شه دوباره رفیقم باشی؟)