دیشب دوست خوبم آقای روانی پیشنهاد دادن یه نامه‌ای به خودمون بنویسیم که قرار باشه 5 سال بعد تحویلش بگیریم؛ منم که کلاً سرم درد می‌کنه واس این کارا، گفتم اوکی! میریم که داشته باشیمش!

سلام! الان که خوبم، آینده خودم تو خوبی؟ چطوری؟ نمی‌دونم پنج سال بعد که دارم اینا رو می‌خونم کجام و چی می‌کنم و اصلاً زنده‌ام یا مُرده و اگر زنده‌ام مشغول چه کاری‌ام و اگه مُرده‌ام کجا خاکم کردن اما اینو خوب می‌دونم تا اون لحظه‌ای که قراره این نامه باز بشه و توسط خودم یا احیاناً وارثینم خونده بشه (یعنی 21 تیر سال 1399) داشتم برای رسیدن به آرزوها و اهداف همین الانم تلاش می‌کردم، همین الانی که درسته تعداد دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌هام به تعداد انگشتای دستم هم نمی‌رسن اما برام خیلی عزیز و بزرگ و مهمن؛ اون‌قدر اهمیت داشتن که برای رسیدن بهشون پشتکار و همت زیادی خرج کرده باشم؛ از همه مهم‌ترین‌شونم موسیقی‌مه که امیدوارم اون روز به یه جایگاهکی رسیده باشم؛ امروز مثل تمام روزای گذشته زندگیم لکنت زبون دارم و این‌قدری بهش عادت کردم که دیگه حداقل به چشم خودم نیاد و خودم احساسش نکنم اما امیدوارم اون روز کم‌تر و یا کلاً محو شده باشه؛ همین دیشب تصمیم به خودسازی و ترمیم شخصیت فعلیم گرفتم، فقط خداکنه یادم بمونه اون روز از اطرافیانم بپرسم که طی این 5 سالی چقدر تغییر کردم؟ مثبت بوده یا منفی؟ یا شاید هم اصلاً تغییری نکردم و هم‌چنان همون مترسک ورژن 1394 موندم! اینم بگم که بدموقعی دارم این نامه رو می‌نویسم چون توی دوره‌ای از زندگی هستم که تازه استارت کارای خیلی مهمی رو زدم و همه هم طوری‌ان که موقع خوندن این نامه نتایج‌شون معلوم می‌شه؛ مدرکمو همین روزا می‌گیرم، چند وقت دیگه می‌خوام بشینم برای ارشد بخونم، وضعیت خدمتم هنوز روی هواست، تازگیا کات کردم (یا شاید هم کات «شدم»!) و حالاحالاها هم تصمیمی ندارم با کسی باشم، کار درست و حسابی و دائمی هم ندارم، وضعیت مالی باثباتی هم ندارم، خلاصه بگم الان هیچی نیستم و هیچی هم ندارم اما شاید (تازه اونم «شـــاید»!) در آینده یه چی بشم و یه چی داشته باشم، الله اعلم!

(دیگه همین دیگه، تا حالا به خودم نامه ننوشته بودم بلد نبودم چه جوریه، بهتر از این از دستم برنمی‌اومد)