دل که حتماً نباید تنگِ موی بلوند و ابروی کمونی و چشمای شهلای یار حوری‌مانندش بشه، گاهی هم این دله هوای خودش رو می‌کنه، خودش خودش رو کیش و مات می‌کنه، مثل امروز من که دیدم این چند وقته به هر چیزی و کسی توجه کردم جز خودم، هدفون رو سوار گوشم کردم و چند تا آهنگی که هیج ارتباط منطقی بین‌شون وجود نداشت اما وجه مشترک همه‌شون آرامشی بود که بهم تزریق می‌کردن رو پلی کردم، سرعت راه رفتنم رو از همیشه آروم‌تر تنظیم کردم، توی قسمت اوج آهنگ اولی بودم که می‌خواستم از سر یه کوچه‌ای رد بشم، نگاه کردم ماشینی رد نشه که بادِ باعشقی خورد توی صورتم و از لای موهام رد شد و چند لحظه‌ای انگار که زمان متوقف شده باشه ذهنم فقط درگیر دو چیز بود: نُت‌هایی که توی گوشم می‌رقصیدن و بادی که موهامو نوازش می‌کرد؛ مسیری که حالت عادی ده دقیقه طول می‌کشه رو نیم‌ساعته طی کردم و برام هم «هیچی» (به معنای واقعی کلمه‌اش) مهم نبود جز همین که چند دقیقه‌ای با خودم خلوت کنم و مهمون دنیای خودم باشم که... خیلی هم اتفاقاً خوش گذشت.

(کاش می‌شد خواننده بعضی آهنگا رو موقع شنیدن صداشون از داخل موزیک پلیر در بیاری و ماچشون کنی و دوباره بفرستی سر جاشون!)