بعضی هدفا هستن که از اول هدف نبودن، یعنی اولش فقط یه تفریح یا چیزی محض پر کردن ساعتای بی‌کاری بودن اما از یه جایی به بعد طوری توی زندگیت پررنگ میشن که به سرانجام رسوندنش رسماً به عنوان یه هدف اعلام استقلال می‌کنه؛ و این هدفه تا یه جایی دست اجبار و زور بالای سرشه، از یه جایی به بعد تبدیل می‌شه به کل زندگیت، یعنی عشقت می‌شه؛ طوری که از خسته شدن، درد کشیدن، هزینه دادن و... نه‌تنها ناراحت نمیشی بلکه لذت هم می‌بری چون با هر یه دونه فشاری که بهت وارد می‌شه، خودت رو یک قدم نزدیک‌تر به هدفت می‌بینی و هدفی که اون اوایل فقط یه نقطه کوچیک در دوردست‌ها بود رو الان واضح و واضح‌تر می‌بینی و همین تحریکت می‌کنه تلاشت رو بیش‌تر و بیش‌تر بکنی، توی مسیر هم اگه چیزی مانعت بشه بدون استرس و تردید، می‌ذاریش کنار و به مسیرت ادامه میدی، دقیقاً توی همین مسیره که نابینا و ناشنوا میشی و به حرکات و حرفای آزاردهنده بعضیا اهمیتی نمیدی چون مطمئنی هر آن روزی که به هدفت برسی اولین کسی که محتاجت می‌شه همون شخصه؛ پس با همین فرمون میری تا برسی به خط پایان؛

هدف لزوماً یه چیز خیلی بزرگ و سخت نیست، می‌تونه در برابر خیلی چیزا کوچیک به نظر بیاد اما وقتی به درستی انجام بشه، بزرگ‌تر و عزیزتر از هر چیزی می‌شه.

(هدف‌دار باشیم!)