خدایا!

میگن که امشب برای تو بالاتر از هر شب دیگه‌ای در ساله، خیلی سال هم هست که اینو می‌دونم اما به عمرم هیچ سالی نبود که امشب رو بیدار بمونم (که دلیلش هم به کسی جز خودم و خودت مربوط نیست) و امسال هم نمی‌خواستم بیدار بمونم اما سرماخوردگی‌ای که از جمعه عصر امونم رو بریده (و انصافاً توی تابستون سرماخوردن از زمستون هم سخت‌تره) طوری که با هر سرفه قلبم درد می‌گیره، به قول معروف «عدو شد سبب خیر» و همین بدحالی و پریشونی بیماری‌ام باعث شد که یه دونه امشب رو به خودم و خودت فکر کنم؛

طی این بیست و چند سالی که ازت عمر گرفتم، مثل همه بنده‌هایت اندازه موهای سرم و به قول شاعر «شاید کمی هم بیش‌تر»، چیزی ازت خواستم؛ خیلیاشون رو بهم دادی، خیلیا رو هم دادی و بعداً گرفتی، خیلیا رو هم ندادی ولی در هر سه حالت شُکر؛ چرا که فقط تو می‌دونی چی به صلاحمه و چی نیست؛ چیزی که از روز خودت هم روشن‌تره اینه که بین اون چیزایی که بهم ندادی، چندتاشون خیلی بزرگن، طوری هم برام عزیزن که هنوز حسرتشون این‌جام مونده؛ بعد از این چند سالی که گذشته هنوز متوجه نشدم حکمتِ حکایتِ چیزایی که بهم ندادی چی بوده (که خودت بهتر از هر کسی می‌دونی توی دلم چه خبره) اما هم‌چنان شُکرت؛ ریش و قیچی رو خیلی وقته سپردم دست خودت، پس خودت هر تقدیری که صلاح می‌دونی رو برام رقم بزن؛

علی‌رغم مذکر بودنم هیچ وقت، هیچ ابایی نداشتم که بدون در نظر گرفتن محیطی که درش قرار گرفتم و افرادی که اون‌جان، اشک بریزم و در لحظه خودم رو سبک کنم ولی امشب... به شکل عجیبی آرومم و اشکم نمیاد، عین بچه‌ای که قلکش رو زود شکونده و الان سرمایه قابل ارائه‌ای نداره، منم از بس گریه کردم که امشب چشمه اشکم خشکیده اما تویی که از رگ گردن به من نزدیک‌تری و یه بار به وضوح مرگ رو نشونم دادی و از خودم هم بهتر می‌دونی که چی توی دلم می‌گذره، تو رو به خداوندی خودت، تو رو به «یک» بودنت، تو رو به عظمت خودت، قسم میدم که هیچ وقت منو به حال خودم واگذار نکن و مثل همیشه که هوای خودم و عزیزانم رو داشتی و هیچ وقت احساس نکردم که پیشم نیستی، از الان به بعد هم دستمو ول نکن؛ الهی شکرت.

(خدایا، می‌شنوی؟ بغضم ترکید؛ خدایا، می‌بینی؟ همون اشکی که گفتم چشمه‌اش خشکیده، الان چکید روی صورتم)