فکر کن سرباز باشی، یعنی اندازه کافی غم داشته باشی، طبیعتاً اون منطقه غریب هم هستی و دیگه نور علی نور، اول خدمتت باشه و با گروهانت بخوای بری آموزشی، یعنی سخت‌ترین دورانش رو بخوای از سر بگذرونی، ماشینی که توش نشستی تصادف بکنه و بی‌هوش بشی، بعدش به هوش که میای می‌بینی همه رفقات غرق خون شدن و اکثرشون هم تموم کردن و چند تا هم حالشون وخیمه و فقط خودت و یه تعداد کمی سالم موندید؛ همه اینا اندازه کافی خاطرات تلخی رو برات رقم زده، حالا تصور کن برگشتی خونه خودت و از خانواده‌ات می‌شنوی اخبار سراسری حتی عنوان نکرده اون مجروحین و کشته شده‌ها، «سرباز» بودن؛ اون لحظه احساس شهروند درجه هیچم بودن بهت دست میده، چرا که جونت رو گذاشتی کف دستت تا به کشورت «خدمت» کنی اما حتی اون قدری ارزش نداشتی که جایی گفته بشه سرباز وطنت بودی و این همه بلا سرت اومده.

(امیدوارم خدا به خانواده‌های این عزیزان صبر بده و روح این جوانان وطن هم قرین رحمت باشه و برای زخمی‌ها هم آرزوی سلامتی و بهبودی هر چی سریع‌تر رو دارم)