دیشب توی راه خونه بودم که یه چهره فوق‌العاده آشنایی از کنارم رد شد، طوری نگاهم کرد که حس کردم چشماش به X-Ray مجهز شده و داره تک تک اعضا و جوارحم رو بدون هیچ مانعی می‌بینه و از اون بدتر فکرمو هم می‌خونه؛ همه جوره برام آشنا بود اما زیر اون حجم آرایش نمی‌تونستم متوجه بشم کیه؟ ولی حالت نگاهش توی ذهنم حک شد؛ چند دقیقه‌ای گذشت تا یادم افتاد با یه تیکه از خاطرات دانشجویی‌ام مواجه شدم؛

از جبر روزگاری که سبب شده بود هم‌کلاس خودش و دوستای هم‌ترمش بشم و هم‌پای استاد بابت شیطنتاشون حوصله‌ام سر بره تا وقتایی که به هر ترتیبی بود توی بحثای کلاسی شرکت می‌کردم و چنان با دقت بهم گوش می‌کرد که انگار استاد سخت‌گیری‌ام و می‌خوام از حرفام امتحان بگیرم و یا اون روزی که توی کلاس خالی نشسته بودم فایل پی‌دی‌اف کتاب «بی‌شعوری» (که هنوز اون موقع مجوز چاپ نداشت) رو می‌خوندم و اینم به هوای این‌که کلاس خالیه همین جوری اومد داخل و 10 ثانیه بدون هیچ حرفی توی چشمام خیره شد و وقتی گفتم «بفرمایید؟ امری داشتید؟» گفت «هیچی» و چند دقیقه بعدش صدای یکی از دوستاشو شنیدم که می‌گفت «مـ... جان گریه نکن، چیزی که زیاده، پسر» و حتی اون روزی که منو گیتار به دست تو خیابون دید و سرش رو انداخت پایین و راهش رو عوض کرد از اون طرف رفت و نهایتاً چند تا امتحانی که دقیقاً ردیف کناری‌ام بود و وسط امتحان گهگاهی متوجه سنگینی نگاهش می‌شدم و... همه اینا ظرف یک دقیقه عین نوار از جلوی چشمم رد شد؛

نمی‌دونم من رو شبیه کسی می‌دید یا خوشش اومده بود اما هر چی که بود دلم براش می‌سوخت، اگه مهر «She» به دلم ننشسته بود و توی همون روزا هم وصالی پیش نمی‌اومد، شاید (مطمئن نیستم) شرایطی رو فراهم می‌کردم تا حداقل بتونه حرفشو بزنه و حتی اگه قرار هم نبود به هم برسیم، کم‌ترین فایده‌اش این بود که حرفش رو زده و سبک می‌شد؛ همین دیشب هم دقیقاً از نگاهش خوندم که حرف نگفته‌ای در پس اون مردمک چشمش مخفی شده.

(حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم شاید هم «ما» رو با هم دیده و این هم به حرفای توی ذهنش اضافه شده)